دنباله و انتهای سفر
سلام
صبح رسيدم دزفول.تقريبا ۵ صبح بود.پياده راه رو گرفتم وارد شهر شدم. خيلي تشنه شده بودم. از يه مغازه كه نوشته بود صبحانه خواستم كه چايي بگيرم. گفت براي خوردن داريم براي بردن نه. من هم روم نشد برم تو .تشكر كردم داشتم برميگشتم كه پرسيد فلاسك داريد؟ گفتم بله اونو گرفت و چاي كرد هر چه كردم پولش رو حساب نكرد.گفت براي پدرم يه الحمد بخون.(خدا پدرش را بيامرزاد). دوباره تشكر كردم و راهم رو گرفتم و رفتم.يه جايي مردم داشتند پنير مي خريدند.من خواستم كه يه بسته پنير خامه اي بگيرم اما پشيمون شدم.از همون پنير محلي كه مردم ميخريدند من هم خريدم.دور يه ميدون كه صندلي داشت نشستم يه چاي بعد هم نون و پنير و گردو.
خواستم برم بافت قديمي شهر دزفول رو ببينم حيف كه وقت نداشتم. با يك ميني بوس رفتم شوش.
از اونجا هم با يكي ديگه رفتم هفت تپه. مقصدم همونجا بود. براي پاره اي مذاكرات مي رفتم. خواستم بدونم كه يه سري مسايل كه من شنيدم واقعيت داشته يا نه؟
امان از دست اين جماعت اناث. تمام اون چيزهايي كه من رو يك سال تمام زجر ميداد بي جا بود و بي اساس. من نميدونم چرا اين حرف ها رو به من گفته بودن؟ مقصودشون چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما همين قدر بگم موضوع اونقدر حساس بود كه من ۱ سال تمام غصه ميخوردم و الان هم ۴ شبانه روز به خاطرش تو راه بودم.
دوباره بعد يك سال با بچه هاي پايگاه هفت تپه نهار خورديم. دست پخت آقاي بندري بود. ماكاروني به به!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عصر منو رسوندن انديمشك. براي اصفهان بليط داشتم.صبح رسيدم اصفهان.همون روزهايي بود كه براي حضرت رسول صلي الله عليه و آله وسلم عزاي عمومي بود.از ترمينال كاوه با اتوبوس رفتم تا يه جايي انتهاي خط .از اونجا تا ميدون نقش جهان پياده رفتم . بازار بسته بود .باز هم پياده تا چهارراه شكرشكن و از اونجا هم پياده تا ۳۳ پل.
برگشتم ترافيك بود مردم راهپيمايي ميكردن. به خاطر اعتراض به بي احترامي به جدم باهاشون تا مدرسه صدر كه داخل بازار هست رفتم.
( يك كم فكر كنيم نكنه اشتباه كرده باشيم.... نكنه افشا و سر و صدا به پا كردن راجع به اين موضوع خودش حرمت شكني باشه.مگه نه اينكه در اسلام گناه نبايد رو بشه. مگه بعد از ماجرا بقيه روزنامه هاي غربي بازهم اون كاريكاتور ها رو چاپ نكردن. حتي اگر از روي شيطنت هم نبوده.
ما باعث شديم كه اونها به مردمشون نشون بدن كه مسلمونها از چه عصباني هستن و كاريكاتورها مثل قارچ همه جا پراكنده شد.
اگه اين راهپيمايي ها درست بود كه هيچ اما اگه اشتباه بود و نبايد اينهمه سروصدا به پا ميكرديم من به سهم خودم ازاينكه مثل عوام رفتار كردم از خدا و جدم پوزش ميخوام. )
بگذريم...........مثل هميشه.........فقط بگذريم.......همين
سر وصداها كه خوابيد شروع كردم بازار و ميدون نقش جهان رو ديدن. به مسجد شيخ لطف الله رفتم بعد هم مسجد شاه.( خواهش ميكنم تا ميتونيد اسم اين مسجد رو اينجوري بگيد. .مسجد شاه مسجد شاه است تا ابد.*هر شاهي كه محمد رضا شاه نيست*.
تاريخ رو بخونيم ميفهميم چي بايد بگيم.)
بعد هم رفتم عالي قاپو داشتن مرمت ميكردن. من مرمت بناهاي تاريخي خوندم. دلم غش كرد.كاش من هم يه روزي بتونم اينجور جاها كار كنم.
تو راه پله ها كه ميومدم پايين يه تصميماتي براي آينده گرفتم. رفتم اونطرف ميدون يه آب هويج بستني خوردم بعد هم رفتم كه كاروانسراي مادر شاه
(هتل عباسي) رو ببينم كه نشد.
چند بسته گز خريدم و راهي ترمينال شدم.پيش به سوي مشهد........
اين سفر هم تمام شد.اما نتايج اخلاقي
۱:هيچ وقت كسي رو آزار نديم تا مجبور نباشه ۴ شبانه روز تو ماشين بكوبه بره تا مقصد كه بعد بفهمه كه حرفهاي ما درست بوده يا نه.
۲:اگه براي پيدا كردن مجهولات سفر ميكنيد حداقل كمي هم خوش بگذرانيد.
۳:هر جايي ديديد يه عده دارن تظاهرات ميكنن مثل من عوام دنبالشون نيفتيد.
۴:سفر بعد از عقل بهترين هديه خداست به بشريت.
۵:سفرهاتون كم خرج باشه...دنيا ديدن رو به دنيا خوردن ترجيح بديد.
۶:دوستاني پيدا كنيد مثل اون خانم تو قدمگاه يا خانمي كه تو اتوبوس از اصفهان تا مشهد همراه من بود.
۷:مسجد شاه مسجد شاه است.....میدان نقش جهان میدان نقش جهان....چهارشنبه سوری چهارشنبه سوری(نه چهارشنبه آخر سال مثل اون که تو اخبار میگن).....سیزده به در سیزده بدر....(نه روز طبیعت مثل اونی که تو اخبار میگن)
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸: بستني يادتون نره..................
شايد اين دفعه از سفري كه با دو تا از بچه ها از زاهدان به تبريز رفته بوديم براتون بنويسم........يا شيراز.......هند
فعلا خدا نگهدار
