تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

بازی 5 تایی

 سلام

 

خوب دیگه نمیشه  امیر آقای گاهنامه یه چیزی بخوان و آدم نه بگه...

اولین مورد شمارش صفره چون خصوصیه....

 و اما بعد نمیدونم از چیزایی که می دونین بنویسم یا اونهایی که نمی دونین اما خوب.... اول بگم در راستای آرزوی جهانگردی با دوچرخه باید بگم که من هنوز دوچرخه سواری بلد نیستم به جون  خودم نه به جون حسین راست میگم. اما اگه تا امسال عید یاد نگرفتم بگین ای................... حتما میرم چیتگر و یاد میگیرم.

۲: عاشق خوندن هستم. خیلی دوست دارم. تو زاهدان خوابگاهمون راه بوم داشت. میرفتم اونجا و می خوندم گاهی اوقات می دیدم که بچه ها واستادن و دارن گوش میدن.

۳: برعکس اونچه که خیلی ها تصور می کنن از اینکه هنوز ازدواج نکردم ناراضی نیستم. عقایدم با بقیه فرق می کنه.... این موضوع یه خاطره داره بعدا میگم.....

۴:خدا منو به آرزوم در مورد رشته تحصیلی رسونده. حالا اگه تو این رشته آدم موفقی نشم از بی عرضگی خودمه.....

۵:تو زندگی مشکلات زیادی داشتم اما خدا رو شکر میکنم که تقریبا من به اون مشکلات غالب شدم.

یه چیزی هم بگم.....

شبی که به پدر دوستم زنگ زدم و گفتم آقای افشار من دانشگاه رشته مرمت قبول شدم ایشون که یه دبیر بازنشسته تاریخ هستن گفتن: آفرین زهره جان. بالاخره تو این دنیا  یه نفر رو دیدم که روزگار رو زد زمین.

باور کنین این جمله خستگی این همه سال مصیبت کشیدن رو از تن من درآورد.

فکر کنم تا حالاهمه دوستان دعوت شدن اما من بهار و  سعید و چیچیلاس و حسین رو دعوت می کنم.

+ نگاشته شد در  پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت  3:18 قبل از ظهر به قلم خودم |