تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

بی عنوان باشد بهتر است. نیست؟؟؟

سلام

شنیدم که بزرگی گفته است بیایید گوجه را از محل ما بخرید که ارزان است .... یاد این شعر افتادم:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا.....

۱۳۵۷

۱۳۵۹

.

.

.

۱۳۷۶

.

.

.

۱۳۸۴

۱۳۸۵

زی تیر نگه کرد و پر خویش بدو دید      

                               گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

+ نگاشته شد در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت  0:0 قبل از ظهر به قلم خودم | 

دارم دیوانه میشوم....

ای خاک برسر من بدبخت تلویزیون ذلیل کنند....تا کنترل نوبتش به من رسید گفتم ببینیم اخبار چی دارد .چهره ی مردک منحوس را دیدم... تنم لرزید درست مانند مانند هفت سالگیم که با دیدنش مثل گنجشکی که در دست پسر بچه ی نوجوان و شیطان باشد دلم می لرزید..اشکهایم را از مادرم پنهان کردم.اعدام ؟؟؟!!! فقط همین؟؟؟!!!! اینها را که می نویسم و این ادبیاتی را که اینجا میبینید شاید هیچگاه به زبان نیاورده باشم....حیف آن طناب بدبخت که دور گردن نجس آن مردک نحس افتاد.... هنوز متحیرم که چرا اینقدر زود؟ پس جواب ترکشی که شاه رگ عمو محسن مرا در جریان آزادی خرمشهر پاره کرد که می دهد... جواب ریه ی عمو فردوس بچه ها که به بچه های مقیم خارج زبان فارسی یاد میداد و ریه ی رضا ایرانمنش را..... خدایا !!!! آن شب من در خانه تنها بودم که جریان شیمیایی شدن رضا ایرانمنش را نشان میداد... فقط خدا می داند که چقدر و چگونه گریستم. چرا جنگ شروع شد؟ آیا مقصر ما بودیم که هنوز در گلوهای خشک از تظاهرات برگشته مان قطره ای آب نریخته بودیم دم از صدور انقلاب زدیم؟؟؟ معصومه خطیبی دختری که از خوزستان بود و هم کلاسی من شد. مدتها پیش او را دیدم. هنوز قیافه اش جنوبی بود .به آنها ترکش میگفتیم البته با شوخی.... آن خانواده که در یک گاراژ جا داده شان بودند و نان لواش می فروختند بسته ای ۱۰ تومان. با مادرم به آنجا رفتیم تا اوضاع آنها را ببینیم. هر چه که یک خانواده می تواند در یک ماشین جا دهدو فرار کند آنها همان را داشتند. فکر کنم ۵ تا بچه بودند با خانوادهشان. روی یک اتاق در یک گاراژ که چندین خانواده دیگر مانند خودشان نیز ساکن آنجا بودند....

حتما دارید صحنه هایی از زندگیتان را که مثل نقش روی سنگ در ذهنتان حجاری شده است. مدرسه راهنماییم  و کلاس اول/۲... درش که باز میشد قلکی در کنار پنجره برای کمک به جنگ بود. بچه ها معمولا روزی ۱ تومان پول توجیبی می گرفتند و ۵زار آن را به آن قلک میریختند و فردا هم همین کار را می کردند. یا در یک روز دونفری یک کیک میگرفتیم و می خوردیم یا هر کسی روز در میان  می توانست وسط روز چیزی بخرد و بخورد...من.. ما ... مخصوصا متولدین ۵۰ تا ۵۴ کودکی نکردیم... نوجوانی ندیدیم... جواب اینها را که می دهد؟؟؟ آمریکا؟ آلمانی های جنایتکار؟ قم ؟ انگلیس ؟ فرانسویهای مزدور؟؟؟؟؟خدای من جگرم اینجا میسوزد که شیمیایی شده ها را باید به آلمان بفرستیم چه هر که سم دهد پادزهر نیز دست اوست...حلبچه ...حلبچه... خدای من دیگر نمی توانم بنویسم... میلرزم.........ولی زود بود بسیار زود....دست آمریکا رو نشد.... آن گروهک... هنوز آنجاست....اصلا از کجا معلوم که او خود صدام بود....

من کودکیم را می خواهم... نوجوانیم را از که بگیرم؟ مقصر کجاست؟ کیست؟ کدامست؟....من به عنوان یکی از ۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰ و اندی نفر که روی این کره خاکی حق دارند با همان یک حق رایم میگویم که من به این اعدام اعتراض دارم. شادی نکنید عزای عمومی ست....

 پی نوشت:مطلب در ابتدا برای ثبت موقت بود اگر کمی در هم است ببخشید.

پی نوشت۲:پروانه هم نوشته است بخوانید...

+ نگاشته شد در  دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت  2:22 قبل از ظهر به قلم خودم | 

دلم برای شما و برای نوشتن تنگ میشه

سلام

امتحان من که هر سال در مرداد برگزار می شد یک ماه جلو افتاده دیگه نمی تونم بیام و مطلب بذارم .

آخه من تازه می خوام شروع کنم. اگه نظر بذارین میام و می خونم. فعلا خدا نگهدار همتون باشه.

 

تا من امتحانم رو بدم و بیام و بتونم با خیال راحت بنویسم نظرتون رو راجع به این عکسها بذارید. در ضمن لطفا بگید با دیدن عکس همایش حقوق زنان یاد چی میافتید . ممنونم.

نه آقا آرش منظورم این نبوده. اصلا مقایسه دو تا عکس نبود.  عکس رو عوض کردم انگار عکس خوبی انتخاب نکرده بودم.

شهادت حضرت صديقه طاهره را تسليت عرض مي كنم.

در اين مورد يه مطلب دارم كه بعد امتحان ميذارم.

 جام جهانی

همایش بانوان در میدان هفت تیر برای احیا و استیفای حقوقشان

+ نگاشته شد در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت  7:45 بعد از ظهر به قلم خودم |