تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

سفری به گذشته ها... عکس امام تو ماهه2

تبادل نظرها و رد وقبولها و  امكان سنجي ها ادامه داشت تا اينكه يكي از همون جوونها كه تونسته بودبفهمه و عكس رو رمز گشايي كنه!!!!!!!!!!  گفت : آهان اين همون عكسيه كه امام دارن با خودنويس يه چيزي رو امضا ميكنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جل الخالق من قبلا اون عكس رو ديده بودم همين كه چشم از صورت اون آقا برداشتم و به ماه انداختم، داد كشيدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه من هم عكس رو ديدم تو ماه بود. خودش بود همون عكس.

سايه روشنهاي رو ماه (كه اگر با تلسكوپ ديده باشيد خيلي هم زيبا هستند) كار خوشون رو با مغز من هم كرده بودند. حالا كه فكر ميكنم ميفهمم چه قدر مردم ما ساده دل بودند.

ديگه موضوع رو از اين كه هست باز تر نميكنم.چون احتياجي نمي بينم. فقط خواستم نقل خاطره كرده باشم.

اما نكات اخلاقي

 

1: چرا عشق و علاقه به امام ، اينقدر چشم عقلمان را كور كرده بود؟

2: عكس امام بر روي ماه چكار ميكرد ؟ بجاي اينكار ها به دستورات اسلام عمل كنيم و از كارهاي خرافي و دور از عقل بپرهيزيم .

3: خدا را شاهد ميگيرم در طول اين همه سال فقط 2 نفر بودند كه گفتند با اين خبر عصباني شده و مردم را از پيروي از خرافات بر حذر كرده بودند. تمام مردم يا اظهار بي اطلاعي مي كنند(كه محال است) يا هم سر به آسمان كرده و عكس را ديده بودند.

4: ما بايد هوشيار باشيم چون عمروعاص ها.... كعب الاحبارها.... و راويان احاديث پياز اكه اي هنوز زنده هستند.

5: اميدوارم كه ديگر با يك حرف ساده عكس شخص ديگري را بر روي كف موجهاي خليج هميشه فارس نبينيم.

6: مطالعه.....مطالعه.........مطالعه ........... شايد بهترين راه نجات باشد.

7: انرژي و وقت خودمان را صرف كارهاي مفيد كنيم. مثلا اگر هر سال براي استهلال( جستجو براي ديدن ماه نو) همانقدر انرژي صرف كنيم در ماه مبارك اينقدر به بلاتكليفي دچار نمي شويم.

.............

لازم به ذكر است كه براي اينكه اين خاطره همانطور كه در ذهنم مانده بازگو شودهيچ سوالي از بزرگتر ها در مورد آن نكردم و از جايي ديگر هم مطلب جمع نكردم. اما موقعي كه عكس امام را جستجو مي كردم به وبلاگي برخوردم كه آنجا هم اين خاطره ذكر شده بود. در قسمت نكات اخلاقي از درسهايي كه در آن وبلاگ بود استفاده كردم. هر چه گشتم نتوانستم بفهمم كه نام وبلاگ را كجا ذخيره كرده ام اما فكر كنم كميجان بابا يا يك چيزي مثل اين بود.

فعلا خدا نگهدارتان

                       پایان

+ نگاشته شد در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت  1:58 قبل از ظهر به قلم خودم | 

سفری به گذشته ها... عکس امام تو ماهه1

سلام

دوست نداشتم كه اين خاطرات رو تو وبلاگم بذارم اما خوندن وبلاگ آقاي عليزاده باعث شد كه اين خاطره رو بنويسم شايد درسي براي آيندگان بشه.

(دوستاني كه نميدونن ماجرا چيه به پيوند موجود تو وبلاگ من با نام پيامبران صلح سري بزنن هم ماجرا رو تو پستي كه با عنوان حق نوشته شده  بخونن هم از بقيه موضوعات اين وبلاگ زيبا بهره ببرند.)

 

اول از همه بگم كه من انقلاب رو با آرمانهايي كه داشت قبول دارم، براي امام خميني خيلي ارزش قايلم و خداي نكرده منظورم بي احترامي به هيچ كس مخصوصا شخص امام نيست.

 امام مردي براي هميشه

 

يه شب ساعت حدود 9 بود شايد ديرتر يا زودتر الان درست خاطرم نيست كه جوونهاي فاميل اومدن خونه ما و گفتن عكس امام تو ماهه. براي توضيح كامل تر بايد بگم كه همشون تحصيل كرده ي  دانشگاه بودن.ميدونيد كه اون موقع مثل الان نبود كه همه درس بخونن و تحصيلات خيلي مهم باشه ،بنابراين تحصيل كرده ها انگشت نشون بودن و خيلي قرب و منزلت داشتند. از طرفي اين جوونهايي كه ميگم آدمهايي بودند كه پاي صحبتهاي دكتر شريعتي با گوش جان مي نشستند،نوارهاي سخنراني دكتر رو هميشه نگه ميداشتند، تو صف اول انقلاب بودن و آدمهاي موجهي بودن. از زمان خودشون بيشتر ميفهميدن.(اينها رو گفتم كه فكر نكنيد آدمهاي بي سواد و بي فرهنگي بودن.)

 خلاصه اين بزرگوارها اومدن خونه ي  ما و گفتن عكس امام تو ماهه. يادم نيست خودشون از كجا شنيده بودن. همه اومديم رو بالكن ايستاديم. هر كسي يه جوري به خودش قبولوند كه داره عكس رو مي بينه. اون ميون تنها كسي كه عكس رو نمي ديد من بودم.‌(آخه عكسي وجود نداشت) . ماه مثل هميشه بود. از قضا من از ماه خيلي خوشم مياد و از همون بچگي عادت داشتم كه هميشه به ماه نگاه كنم. گاه مدتها طول ميكشيد و من چشم از ماه بر نمي داشتم.تو شب مذكور هم داشتم به ماه نگاه ميكردم مثل هميشه زيبا و با شكوه اما بي عكس.اون موقع تقريبا 5 سالم بود. كم كم صداي مردم هم از تو خيابون شنيده ميشد كه با حالت شعار ميگفتن :عكس امام تو ماهه.

 

تصور كنين يه بچه ي 5 ساله رو... از پيش اين بزرگتر مي رفتم پيش اون يكي پايين لباسهاشون رو ميكشيدم التماس ميكردم كه به من هم نشون بدن. اما همه سرگرم توجيه و تفسير خودشون بودن كسي به من كاري نداشت.يكي دنبال اين بود كه نشسته هست يا تمام قد... ديگري دنبال عمامه ي امام ميگشت تا بر اساس اون تفسير كنه... يه شبي شده بود!!!

 

                                                                          ادامه دارد....

+ نگاشته شد در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت  3:15 قبل از ظهر به قلم خودم |