تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

سفر به جنوب 1

لازم است بگویم تقریبا یکسال میشود که در این وبلاگستان هستم. در ابتدایی که می خواستم شروع به نوشتن کنم از خدا خواستم که کمک کند تا هیچگاه مطلب نادرستی را اینجا ننویسم. درباره این سفر هم مانند گذشته همین کار را خواهم کرد. درست مانند سفرهای ایرانگردی یا سفر به هند و پاکستان که هر چه را که دیده بودم نوشتم اینجا هم همین کار را خواهم کرد٬که من راوی هستم و روایت سفر امانتی ست در دستم.

از تهران آموزشکده عالی میراث فرهنگی به سوی جنوب...

داخل ماشین که نشستیم از طرف بسیج بسته هایی به ما دادند. داخل آن دفترچه خودکار کتاب و....مدتی با آنها سرگرم بودیم. بسکه خسته بودم شام را که خوردیم خواستم بخوابم که نشد. به سفر فکر میکردم و جایی را که می خواهیم برویم. از استان لرستان رد شدیم. قبلا هم با قطار از این استان  گذشته بودم. استان لرستان بسیار زیباست. طبیعتی دارد بسیار سرسبز و دیدنی. بین راه از پل دختر گذشتیم و...

 

وارد استان خوزستان شدیم و به شوش دانیال رفتیم تا هم زیارت کنیم و هم نماز ظهر را بخوانیم.شوش را قبلا دیده بودم.

 

 بعد از آن به شوشتر رفتیم و آبشارهای زیبای این شهر را دیدیم.در دو سفر قبلی به این استان من نتوانسته بودم به این شهر بیایم برای همین دیدن آبشارها بسیار لذت بخش بود.

 

 

مدتها بود که فکر میکردم به خاطر جریان انرژی هسته و .... دیگر توریستی به ایران نخواهد آمد اما از دیدن توریستهای خارجی خیلی خوشحال شدم.

 

نهار را که خوردیم به سمت بیمارستان امام علی(علیه السلام) که یکی از بیمارستانهای صحرایی زمان جنگ  است و اکنون برای محل بیتوته و شبمانی زائران جنوب تقریبا تجهیز شده است رفتیم. در این بیمارستانها تمامی اعمال جراحی انجام میشده است. تا جایی که در گزارشی که همان زمان از بیمارستان فرستاده شده گفته اند که اینجا فقط عمل قلب باز انجام نمی شود. در تمام طول سفر سعی کردم که رنجم را کسی نبیند. آخر همین تفاوت سنی که بین  من و بچه هاست باعث میشد که من خیلی از چیزها را اینجا ببینم و بشنوم.صدای همه کسانی که اینجا کار می کردند ...صدای پای کسانی که مجروحین را می آوردند... همه و همه برایم قابل درک بود. روی لبه خاکریزی نشستم و مدتها را با خدای شهیدان صحبت کردم. در گوش من صدای تیر و تفنگ و گلوله و خمپاره بود که شنیده میشد.صدای سکوت شبانه رزمنده ها آنهایی که خالص آمدند و پاک رفتند. شهید چه کلمه زیبایی ست.هدف آنها دفاع از زیباترین داشته های بشریشان بود. وطن٬میهن٬ کشور٬مکتب ٬دین٬و... البته بسیاری از مردم شهید را فرد مسلمانی می دانند که برای رضای خدا و دین جانش را از دست داده است اما من عقیده دارم که هر کسی هر کجای دنیا که باشد و برای حفظ وطن و آب و خاک و ناموسش جانش را از دست بدهد شهید است و شهدا اکنون شاهد ما هستند که دربارشان چه می گوییم و چه می کنیم؟

 

به داخل رفتم مدتی گذشت ناگهان دیدم صدای نوحه خوانی چند خانم می آید نوحه به زبان فارسی نبود. بانوان هندی و پاکستانی بودند .... بسیار تعجب کردم که آنها اینجا چه می کنند؟ تحقیق که کردم فهمیدم امسال از ۳۳ کشور برای دیدن مناطق جنگی آمده اند.البته اکثرا طلبه های خارجی حوزه علمیه بودند و فارسی را هم بسیار خوب حرف می زدند.شب را هر گونه بود تا به صبح سپری کردم.

+ نگاشته شد در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت  5:0 قبل از ظهر به قلم خودم | 

گر نروم نیستم................

سالهای سال انتظار رفتن به اینجا را می کشم. بارها و بارها شده که روحم پر میکشد و می رود روی گنبدش می نشیند و  در منطقه چرخی می زند و با چشمان اشکبار بر می گردد. همین حالا نیز اشک چشمانم اجازه خوب دیدن صفحه کلید را نمی دهد.

اسفند ۸۳ که برای کار آموزی قرار بود به چغازنبیل بروم. با همان قطار رفتم .همانی که در آخرین سفرش من و پدر بدرقه اش کردیم. رفت و دیگر نیامد. و مرا عمری چشم به راه گذاشت. دوستش داشتم خیلی زیاد. هر چه خواستم به آن شهر زیبا بروم مسوول پایگاه اجازه نداد.

حالا به آنجا می روم. مسجد جامع خرمشهر را خواهم دید همان شهری که در آزادیش عموی عزیزم جانش را از دست داد.(شهید شد).

فرمودند خرمشهر را خدا آزاد کرد. بله همه کار را خدا می کند. اما ما در جریان آن دفاع پاک سرمایه هایمان را دادیم. شهدای ابتدای آن جریان آقایان و آقازاده ها نبودند. سرمایه هایمان بودند. جوانان پاکی که به عشق دفاع از وطن رفتند.

را برای خود برگزیده ام که می گوید هر زمان هرجایی هر کسی خواست به سفر برود تو هم بااو برو. شاید غلط باشد .............بسیج دانشکده سفری را به جنوب و مناطق جنگی گذاشته من هم با آنها خواهم رفت. می روم شاید از همان جاده رد شدم که خمپاره ای او را از ما گرفت. آنها رفتند جهان آرا هاو....

و امروز مسوولیتی سخت سنگین بر دوش ماست. دیگر اثری از احترام به انهایی که رفتند نمی بینیم. هر چه که آن زمان مقدس بود امروز به فراموشی سپرده شده. چپیه(چفیه)  که نماد خرمشهر بود حالا افتاده است دست بچه های نیم وجبی که اصلا نمی دانند بسیج چه بود و بسیجی که بود. آیا اگر امامشان امروز در قید حیات بود باز هم بر دست و بازویشان بوسه میزد؟

به آن شهر می روم نمی دانم چه خواهد شد اما وقت رفتن است و باید رفت نشستن جایز نیست.......

 

 

...

ببخشید مطلب بدون ویرایش است. 

 

+ نگاشته شد در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت  1:15 قبل از ظهر به قلم خودم | 

عیدغدیر

 

به نام خدای پاک

به سکوت گوش فرا دهید که با علی علیه السلام

                                                          آشناتر است....

 

                

 

خدای پاک را سپاسگزارم که ذره ای از خون بزرگ مرد تاریخ را در رگهایم دارم.

+ نگاشته شد در  دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت  8:36 قبل از ظهر به قلم خودم | 

...

سلام

واقعا از همه دوستان عذر خواهی می کنم.  دسترسی من به این تر نت بسیار سخت شده است اما هستم و می آیم از امیر آقای عزیز در گاهنامه عذر می خواهم که نتوانستم احوالشان را بگیرم ...خواندم که پایشان شکسته است اما نتوانستم احوال پرسی کنم ....از حسین....فرسان ... وهمه پوزش می طلبم....

امروز چندمین سالگشت همان روزی است که من در سال ۷۶ به خانه خدا رفتم............

+ نگاشته شد در  شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت  10:3 قبل از ظهر به قلم خودم | 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد....

+ نگاشته شد در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت  12:48 بعد از ظهر به قلم خودم |