باز هم شب جمعه است و من امیدوار..... ای کاش زودتر بیایند.
خوب من قبل از این سفر به سفرهای داخلی در ایران رفته بودم. اما سفر خارجی فقط یک حج عمره مفرده بود که آن هم می دانید با هواپیما است و از زندگی عادی مردم در حاشیه جاده ها چیزی دستگیر آدم نمی شود. اما در فیلمهای سینمایی دیده و در خاطرات بقیه شنیده بودم که در مناطق مرزی همه جای دنیا اکثر مردم زندگی خاصی دارند.

من کماکان منتظر بودم که هر چه از مرز دور می شویم اوضاع بهتر شود. اما افتضاح بود. (شرمنده کلمه دیگری پیدا نکردم.)خدا می داند در استان سیستان و بلوچستان هم که مردم این سالهای قحطی را تحمل می کنند هم این چیزها کمتر دیده می شود .نمی خواهم بگویم اینجا کمبودی نیست اما باز هم خیلی فرق می کند. و متاسفانه به خاطر نزدیکی مذهبی اکثر مردم بلوچستان ما بیشتر دوست دارند خود را پاکستانی بدانند تا ایرانی. این تابلو را ببینید.

این شاید یکی از بهترین تابلوهای هتلهای بین راه بود.کپرهای گلی یا بتونی با سایبانی از حصیر و نی و... نوشته بود هتل. همه جا را چرک فرا گرفته بود دلتان نمی خواست حتی از ماشین پیاده شوید. من همیشه گله مند اوضاع سرویسهای بهداشتی در ایران هستم. اما همان لحظه به همراهانم گفتم خاک زاهدان را سرمه چشم خواهم کرد. الان که با وبلاگ آقای علیزاده آشنا شده ام و به آن وضعیت فکر می کنم دلم می سوزد. آقای علیزاده شاید اصلا نداند که من بارها برای او و دوستش اشک ریخته ام. درست است که سفر آنها ماجراجویی بوده است اما آن وضعیت چه عدم امنیتش و چه بهداشتش اسف بار بود. باید به چشم می دیدید.
یک نکته دیگر. در یکی از سازمانهای بین المللی که الان اسمش را به خاطر ندارم جاده بم ـ زاهدان پر خطرترین جاده دنیا شناخته شده است. اگر می گویید راست است و ما اشرار داریم خوب این اشرار مرکزشان در پاکستان است. به داخل می آیند شرارتی می کنند و می روند. اینهم درست که وضعیت جاده ها اینجا خوب نیست. اما جاده های پاکستان حتی ظرفیت عبور ماشین هم ندارد. قاچاق هم که می دانید مرکزش آنجاست. من فکر می کنم تمام اینها بر میگردد به بی کفایتی و مسولیت ناپذیری آقایان رنگارنگ پوش. تا یادم نرفته بگویم همانطور که می دانید سیستم مملکت داری در پاکستان جمهوری اسلامی است. پس مشروبات الکلی را فراموش کنید. قانون این است که اگر جهانگردی همراه خود مشروب الکلی داشت در بدو ورود تحویل پلیس می دهد و هنگام خروج پس می گیرد. از فرط حواس پرتی ما یادمان رفت امانتیمان را هنگام ترک پاکستان و ورود به هند تحویل بگیریم. (شوخی است به جان خودم)
بگذریم... وضع به همین منوال میگذشت تا غروب شد و خواستیم نماز بخوانیم. قرارشد ماشین را جایی نگه دارد که هم رستوران داشته باشد هم نمازخانه. فکر می کنم ساعت حدود ۹ یا ۱۰ شب بود که در جلوی یک هتل-رستوران-نمازخانه ی سر هم نگه داشت. آهان دستشویی هم داشت.
وای یادم رفت بگم..... گلاب به روی تمام خانمها و آقایان با کلاس وبلاگ خوان. می خواهم یک چیز را تجسم کنید. آنهم آفتابه است. یک عدد آفتابه ایرانی برداشته آن را محترمانه روی زمین به شکل عادی گذاشته و با عصبانیت لگدی روی آن بکوبید همچین که گرد و تپل و کوتاه شود.بعد دسته آن را هم جدا کنید و بیاندازید دور چون اضافه است. همچنین فکر کنم که باید آن منطقه از آفتابه را هم که از آن آب میریزد نیز جدا کنید و بیندازید در همان زباله دانی که دسته را انداختید چون اينهم به درد نمي خورد. این شکل آفتابه در پاکستان است. راستی این را هم بدانید که تعدادی از برادران و خواهران اهل تسنن نمی دانم کدام فرقه از آنها خاک را مطهرتر از آب می دانند برای همین کنار توالتهایشان مشتی کلوخ ریخته است و هر که می خواهد برود به آنجا کلوخی برداشته راهی ... می شود. بسیار عذر می خواهم اگر بی ادبی بود.

اینجا نگه داشت. تعدادی از همراهان از ساعتها پیش زیر فشار سرسام آور بودند و اول راهی گلاب به رویتان شدند. اما نتوانسته بودند آبکشی نمایند بنابراین مشکلشان هر چند کم شد اما اضافه هم شد. حالا دیگر نجس نیز شده بودند. به نظر من آدم اگر بمیرد بهتر است راهی آنجا شود. تهدیدات خانمهای همراه که کلیه ات خراب می شود و.... نیز موثر نیافتاد. من فقط از یک جای شیر مانندی که آب از آن می امد وضو گرفتم و در اتاقی که به آن نماز خانه می گفتند نماز خواندم. باور کنید این الان یادم آمد در آن اتاق کلاههای حصیری وجود داشت مثل کلاه نمدی های خودمان. هر مردی که می خواست نماز بخواند یکی از انها را سرش می گذاشت. همراهان امتحان کردند نمیدانم الان کچل شده اند یا خیر.


از اینجا من یک عدد آب معدنی خریدم و نوش جان کردم. غذاهایشان به لحاظ ظاهر مانند غذاهای خودمان بود. فکر کنم به خورشی که در آن از دانه های گیاهی استفاده شده بود دال می گفتند. چون هم به خورشی که عدس داشت دال گفتند هم به آنی که لوبیا داشت.(همان عكس بالايي)
شب را به هر گونه بود طی کریم و صبح به اینجا رسیدیم.

بالاخره چشممان به گل نیز افتاد. گویا راننده که دیده بود ما آدمهای با کلاسی هستیم مارا به این هتل آورد.


بسیار زیبا بود و در نوع خود مدرن. ما انسانهای ذاتا خوش خیال نیز فکر کردیم راهنمایمان که در اینجا او را معرفی نخواهیم کرد قبلا با این هتل هماهنگ کرده است. گفتیم اول دوش بعد هم یک صبحانه مفصل و بعد هم خواب و آرامش که همه به آن نیاز داشتیم. اما آقای راهنما فرمودند خیر شما اینجا به .... بروید و هتل دیگری در نظر گرفته ایم. از آن هتل دوم فیلمی ندارم. اما همین را بگویم که پلیس اجازه نداد ما از آنجا خارج شویم و وقتی که من التماس کردم که اجازه دهند تا از این نانوایی فیلم بگیرم خودشان همراه من آمدند. نانوایی را ببینید من هیچ توضیحی نمیدهم. خودتان قضاوت کنید.


با خانواده تماس گرفتم و راپورت سلامتیم را دادم.در همین خیابان بود که من برای اولین بار میوه تمرهندی را دیدم. بسیار ارزان ترش و خوشمزه. دوش هتل داخل دیوار قرار داشت و فقط سر دوشی بیرون بود .آن موقع ندانستم که برای چه اما حالا فکر می کنم که شاید بیرون که بوده می دزدیده اند. لباسهایم را نیز شسته و گذاشتم که خشک شد. خوب شد به عقلم رسیده بود و یکی دو تا چوب رختی برداشته بودم. کلثوم چند دقیقه ای بود که جلوی پنجره ایستاده بود. بعدش همانطور که پشتش به ما بود گفت. می دانید هر که لحظاتی را اینجا بایستد چه دستگیرش می شود؟ می فهمد که جوی کوچه روبرویی توالت است. من باور نکردم اما بعد دیدم که راست می گوید. اجازه به خودم ندادم که فیلم بگیرم . با خودم گفتم خوب نیست فقط عیبهای یک مردم را ثبت کنی.
کلی با راهنما دعوا کردیم که این چه هتلی بود ما را آوردی و در شان ما نبود. اما خوب کار از کار گذشته بود. ماشین گزفته به ترمینال سدا بهار رفتیم.

قبل از این که سوار ماشین شویم من در خیابان یک آقا را دیدم که افسار خرسی را گرفته و با خود میبرد.

من که نتوانستم اما مردها دویدند. وقتی که خواسته بودند از آن عکس بگیرند راننده خرس مبلغی را پیشنهاد کرده بود که آنها پشیمان برگشتند. خیابان خیلی شلوغ بود و من فقط توانستم لحظاتی کوتاه فیلم بگیرم.

ما همه جا در زیر تیغ نگاه مردم بودیم. می بینید که مردم چگونه ما را می نظرند.
پیش به سوی لاهور....................
دفعه دیگر از اینکه چرا پلیس تا اینجا با ما بود و از این به بعد با ما نبود را برایتان خواهم گفت. آقای علیزاده عزیز پست اول را که خوانده اید. مسافرت با تور است ( اعمال شاقه)و نمی شود هر جایی که دوست داری بروی.برای همین من فالگیر را ندیدم. جادو و جادوگران ازمهمترین چیزهایی بودند که من دوست داشتم در این سفر ببینم که نشد. اینهم پست سفارشی و طولانی برای پروانه خانم عزیز.اگر صفخه سنگین بود و عکسها نیامد بگویید که عکسهای گذشته را بردارم.