تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

لاهور... درا به سجده و ياري خسروان مطلب

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي                  دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي

سلام به همه دوستان. از اين غيبت طولاني كه داشتم عذر مي خوام. باور كنيد الان هم بسيار گرفتارم اما ادامه مي دم تا بعد خدا چي بخواهد.ساعت درست 2:35 دقيه صبح است.

 هتل كشمير لاهور

شب رو تو هتل كشمير لاهور سر كرديم. باور كنيد چنان چسبيد كه نگو و نپرس. هر چند كه اين هتل جايي نبود كه به درد جهانگردها بخوره اما خوب براي ما بعد از آن همه ماجرايي كه خوانديد بد نبود.هتل براي يك عده كه كشورشون رو به قصد يك كشور ديگه ترك مي كنند بايد يك حداقلهايي رو داشته باشه مثل تعدادي جهانگرد از گوشه و كنار دنيا تا آدم با فرهنگهاي ديگه هم كمي آشنا بشه و...

صبح منوي صبحانه را به اتاقها آوردند چون رستوران در دست تعمير بود.صبحانه خورديم و آمديم منتظر تاكسي شديم كه بيايد و ما را تا مسجد شاهي لاهور ببرد. چند تا از آقايان از خنده داشتند مي مردند. گفتند كه يكي از همراهان كه در موردش از اين به بعد چند نكته شيرين خواهيد شنيد هنگامي كه مي خواسته صبحانه اش را سفارش دهد گوشي تلفن را برداشته و گفته الو...من بريك فست كامل.

كلي خنديديم.

ماشين آمد و ما را به مسجد شاهي لاهور برد. در خيابان كه منتظر بوديم من متوجه يك چيز شدم. در جاده ها هم ديده بودم كه حيوانات چهارپا و گاري براي حمل و نقل برون شهري و بين روستاها به كار مي روند. اما آنروز صبح متوجه شدم كه اينها به كار حمل ونقل درون شهري هم كمك مي كنند و اين خيلي جالب بود.

حمل ونقل توسط حيوانات هنوز هم در پاكستان رونق دارد.

مسجد شاهي بسيار زيبا بود. من براي كنكور هنر كه درس مي خواندم عكسهاي آن را ديده بودم. اما اصلا به فكرم نمي رسيد يك روز از نزديك اين مسجد زيبا را ببينم. قبل از ورود به مسجد دست فروشها نشسته بودند و هر كدام چيزهايي داشتند. براي من بسيار جالب بود كه ديدم خيار را پوست كنده و چيده اند و مي فروشند. چند نوع از سبزي هاي ديگر هم بود.

 ميوه وسبزي آماده خوردن. خيارهاي پوست كنده را ببنيد.

وارد حياطي شديم.مي خواهم آنجا را تصور كنيد. ما از يك ضلع ان وارد شده بوديم. ضلع ديگر كه روبروي ما بود نه آن دوضلع ديگر دست چپي ارگ شاهي بود.خواستيم بريم ارگ شاهي را ببينيم گفتند بليط 200 روپيه ما هم پشيمان شديم.

ارگ شاهي

قيمت بليط

و دست راستي مسجد شاهي.

مسجدشاهيمسجد شاهي از نمايي ديگر

بين آندو يك بهارنشين بسيار زيبا بود كه پايه ستونهايي شبيه به معماري باستاني ما داشت.

بهارنشين

پايه ستون

كنار مسجد شاهي اتاقك كوچكي وجود داشت كه مقبره علامه اقبال لاهوري در آن بود.

بناي كوچك پشت سر خانمها مقبره اقبال است.

 

داخل مقبره علامه اقبال شديم بسيار كوچك بود و ساده اما دل آدم باز مي شد. كمي در آنجا در مورد علامه اقبال بحث كرديم. يكي از همراهان ميگفتند كه علامه را دكتر شريعتي به نسل امروز شناساند و اگر زحمات دكتر نمي بود اقبال كم كم در كشور ما به فراموشي سپرده مي شد. دور سقف خيلي زيبا شعرهايي از علامه اقبال نوشته شده بود.

يك بيت از شعرهاي علامه اقبال

دوستان خواستند فيلمي از خودشان در آورند و بگويند بله اين ما بوديم كه در اينجا براي روح علامه اقبال دعا كرديم من هم از فيلمشان فيلم گرفتم. يكي نبود بهشان بگويد آخر كي براي فاتحه خواندن اينجوري ميكند كه شما كرديد.

براي سلامتي علامه اقبال صلوات!!!!!!!!!!!!!!!

 

روي تمام سنگ قبر را با گل پوشانده بودند خيلي زيبا شده بود.

از آنجا بيرون آمده از يك سري پله بالا رفتيم تا داخل مسجد شاهي را ببينيم.

 

پي نوشت: الان بگويم سفرنامه رفت حداقل تا ده دوازده روز ديگر.

+ نگاشته شد در  جمعه سوم شهریور 1385 ساعت  3:45 قبل از ظهر به قلم خودم | 

در راه لاهور...سوزن و جوال دوز

جنگ در لبنان تمام شد. خدا كند امشب بچه ها راحت بخوابند.

خوب اول یه چیزی بگم. دوربینم خراب شده احتمالا هم از هدش هست. پس اگر سفر نامه دیر به روز شد واقعا معذرت می خوام.

آقا ميثم گفته بود كه پاكستان مكه كوهنورد هاست. يك آن ياد محمد اوراز افتادم. مرگش لكه سياهي بر پيشاني پاكستاني ها و خودمان است.

 قرار بود که این دفعه براتون بگم که چرا پلیس تا این منطقه با ما بود. حتما می دونید که در تمام دنیا شیعه ها و اهل تسنن با هم بحث دارن. اما در پاکستان و بخصوص در کویته و مولتان جنگ شیعه و سنی بسیار پررنگ تر است. یکی از دوستان که در پاکستان دانشجو بود تعریف می کرد که یک دانشجوی جدید ایرانی با اهل تسنن در دانشگاه بحثش شد. هر چه به او گفتیم ساکت باش به خوردش نرفت و ما منتظر عواقبش بودیم. همان شب داشتیم در اتاق بحث می کردیم که ناگهان چیزی از پنجره به داخل افتاد من فهمیدم که نارنجک است مثل برق پریدیم بیرون خانه خراب شد . شبانه و مخفیانه آن پسر را به ایران برگرداندیم چون می دانستیم بالاخره کشته خواهد شد. در مولتان هم وضع به همین منوال است. ناگفته نماند که در یمن شیعیان نسل کشی می شوند و نمیدانم چرا دوستانی که دایم در مورد هولوکاست و رواندا حساسیت نشان می دهند به یمن فکر نمی کنند. اوضاع شیعه آنجا بسیار رقت بار است.

کویته:

در ارتفاع ۱۶۷۷ متری واقع شده و یکی از بهترین مناطق اردویی کوهستانی و مرکز منطقه بلوچستان است.زمستانهای سخت ولی تابستانهای دلپذیری دارد.در دره کویته باغهای میوه به وفور وجود دارد.چندین هتل مناسب و آرام باشگاه اسب دوانی زمین گلف نیز در آنجا وجود دارد.

اینها را نوشتم تا بدانید که تنها نمی توان به مشاهدات من اکتفا کرد . از کتاب مکالمات روزمره اردو به فارسی تالیف شعبان آزادی کناری برداشت کردم. ایشان یک دوره زبان اردو در دانشگاه تهران مقطع کارشناسی ارشد زبان شناسی همگانی را پاس کرده است. پاکستانی های زیادی را میشناسد. برای همین خواستم نظر کسان دیگری را هم بدانید .من سفرنامه خودم را از روی مشاهدات وعین فیلمهایی که گرفته ام می نویسم. امید که اگر روزی پاکستانی های عزیز خواننده این وبلاگ بودند از من خورده نگیرند.

اتوبوس ترمينال سدا بهار قابل قياس با آني كه آمديم به كويته نبود.بسيار راحت و بهتر كولر دار. بالاخره توانستيم راحت باشيم.از اين منطقه به بعد سر سبزي ها كم كم شروع شد. درختان نخل و مزارع و كوههاي زيبا با روستاها يي در دل كوه.

روستايي در راه كوه و روستا

 در راه مزارعي ديده ميشد من خيال كردم برگ چغندر ياچيزي مانند آن است .اما همراهي ها گفتند مزارع توتون است. من هنوز هم نمي دانم آن مزارع چه بودند.از كويته به بعد يكي از چيزهايي كه زياد به چشمتان مي خورد جينگيل كاميون است. جينگيل كاميون چيست؟ در اولين فرصت عكسهايش را مي گذارم.

كاميونكاميون 

 كاميوني بسيار زيبا را ديديم از راننده پرسيديم چند خريده اي با پول ما ميشد 45 ميليون و 30 ميليون هم خرج تزييناتش كرده بود.انواع زنجير به سپرهايش وصل بود .تمام بدنه آن تزيين شده بود. همه با آن عكس گرفتند.اين كاميونها با اين همه خرج براي حمل گاو نيز استفاده مي شد.

گاوهاي خوشبخت

در راه به جايي رسيديم كه مي گفتند بازار دام است و من براي اولين بار از پاكستان ترسيدم. به معناي واقعي ترسيدم. شايد 5000 نفر در يك گله جا جمع شده بودند وبسيار شلوغ بود. همچسن بود كه دامي ديده نمي شد. تا راننده آنجا را ترك كرد دل من خون شد.

 

 راه را ادامه داديم تا به جايي رسيديم كه داشتند جاده را آسفالت مي كردند. اين يكي از خوشمزه ترين جاهاي سفر است.در آن چند ثانيه اي كه آن راه را مي پيموديم آنقدر خوش گذشت كه نگوييد و نپرسيد. زيرسازي زير آسفالت را (مقصودم همان سنگ ريزه هاست.)با الك انجام مي دانند . البته الك هم نبود يك سبد بود كه از الياف گياهي بافته شده بود. ناگهان من چشمم به سيستم قير رساني افتاد. يعني مي خواستم آن را هم با زوم دوربين بگيرم كه يكي گفت قيرها را ببينيد. زير بشكه كه نه همين چيزي را كه داريد مي بينيد با هيزم داغ مي كردند. اتوبوس از خنده منفجر شد. حالا كه فكر مي كنم مي بينم خنده ما آنجا درست نبود. چون ما خودمان سوختهاي فسيلي داريم اين كارها را با آن انجام مي دهيم. اما خوب در پاكستان كه اين نعمتها وجود ندارد كارشان همانطوري است كه توضيح دادم. بسيار ابتدايي و بدون رعايت مسايل ايمني. مثلا يك علامت خطري پرچمي چيزي نگذاشته بودند كه حداقل ايمني مردم رعايت شود.

مرد الك به دست را در جلوي تصوير كنار چرخ ماشين ببينيد.

بگذريم. حوصله آقايان بزرگوار سر آمده بود .براي همين كمك راننده را به رقص كردند .كلي خنديدم دست زديم و دلمان باز شد. قشنگ مي رقصيد به همان روش خودشان. كلي هم هزار توماني ايراني به عنوان شاباش جمع كرد.

 

همانطور كه در جريانيد من تا حالا از اينكه غذا را در رستوراني خورده باشيم براي شما چيزي نگفته ام. نزديك ظهر بود و ما هم گرسنه هر چه به راننده مي گفتيم جايي نگهدار مي گفت ما را به رستوراني تميز كه در نظر گرفته خواهد برد. ما هم منتظر بوديم. تا پياده شديم ديدم واويلا تميزش اين بود؟ هر چه كردم كه حتي كنسرو خودم را باز كنم ديدم دلم اصلا تحمل آن را ندارد . با اين لشگرهاي مگس چكار ميكردم؟ براي همين يك عدد نان كه با آتش پخته ميشد ويك نوشابه خريدم. ديدم از همه چيز بهداشتي تر است. همراهي ها فكر مي كردند كه من يا خسيسم يا پول ندارم. اما من يك بدي دارم اين است كه زود مسموم ميشوم. پس براي اينكه مزاحمتي براي خودم و ديگران ايجاد نكنم ترجيح دادم به همان نان و نوشابه كه فقط حكم سيركنندگي داشت بسنده كنم. البته ناگفته نماند كه جناب استاد و مادر محترمشان بالاخره از ان آبگوشت كمي به خورد من دادند.

 

بعد از نهار راه افتاديم و به مولتان رسيديم. قبلا به شما گفته ام كه در مولتان مانند كويته جنگ شيعه و سني برقرار است.مدتي كوتاه قبل از اين كه ما به اين سفر بياييم در مولتان يك شيعه كشي حسابي اتفاق افتاده بود. من خيلي دوست داشتم در مولتان توقف كنيم چون اين شهر درست است كه كوچك است اما آثار باستاني زياد دارد.شهر در ايالت پنجاب است. در منطقه ريگستان واقع شده بسيار گرم است و طوفانهاي شن و خاك در آن زياد است.

شاعري در مورد مولتان ميگويد.

چهار چيز است تحفه در مولتان                           گرد وگرما گدا و گورستان

البته امير خسرو نيز گفته است:

مولتان ما به جنت اعلي برابر است                        آهسته پا بنه كه ملك سجده مي كنند.

مولتان را ترك كرديم .دوباره شاگرد راننده شروع به رقصيدن كرد. دست يكي از جوانها را هم كشيدو آورد وسط . بعد هم يكي از آقايان بلند شد.

 

به جايي رسيديم كه براي شستن دست و صورت و خوردن چاي پياده شديم. همين جا بگويم كه دراين كشور از بدو ورود چيزي به عنوان چاي آنچه كه ما مي نوشيم نبود. آنهاچاي خشك را در شير ميريزند و با هم مي جوشانند. بعد يك صافي روي فنجان مي گذارند و با ملاقه شير چاي را درون فنجان ميريزند. اين نوع چاي در اين دو كشور بود كه من ديدم. چايي كه ما مينوشيم آنقدر غريب بود كه در هند يك نفر از من پرسيد مشروب است؟؟؟!!!!~~~~ در اينجا فكر مي كنم براي اولين بار ذر زندگيم بود كه تلمبه آب را ديدم . من تلمبه را خيلي دوست دارم. در كارتونهاي قديمي كه نشان مي داد هميشه دوست داشتم كه ما هم د اشته باشيم. شير چايمان كه آماده شد يك نوع كيك هم برايمان آورد كه داخل ان تكه هاي قرمز و سبز بسيار خوشرنگ وجود داشت و تعجب مي كنم كه چرا موقع پخت رنگ آن بر نگشته بود. عصرانه را نوش جان كرديم و مي خواستيم راه بيافتيم.

شايد تا به حال گفته باشيد اين سوزن و جوال دوز در عنوان يعني چه؟ خانمي همراه ما بود از كارمندان دولت ايشان كج دست تشريف داشتند و هر جايي كه ميرسيديم چيزي را بر ميداشتند. گويا به تركيه هم كه رفته بودند همين كار را آنجا نيز كرده بودند . اين خانم كار خودش را برداشتن يادگاري و شيطنت مي گذاشت. هر چه هم كه در طول سفر اعتراض كردم نشد. به صاحب رستورانها هم نمي توانستم چيزي بگويم چون آبرويمان مي رفت. زشت ترين كاري بود كه در اين سفر ديدم حتي از كثيفترين جاها هم كثيفتر.آخر دزدی آنهم از اینها !!!!!!

 

 

بالاخره به لاهور رسيديم و در هتلي به نام كشمير هتل اقامت كرديم. هتل بدي نبود. دوش گرفتيم و لباسهايمان را شستيم. شب من سرم را بيرون كردم كه شهر را در شب ببينم. ناگهان صداي تير آمد. ما هم عطاي ديدن نماي شهر در شب را به لقایش بخشيده خوابيديم.

دوستان عزيز دوربينم خراب شده است . حتي اگر نخواهم عكس هم بگذارم بايد فيلمها را ببينم كه بتوانم بنويسم. نميدانم تعميرش چقدر طول خواهد كشيد اما در اولين فرصت باز مي نويسم.

+ نگاشته شد در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت  4:7 قبل از ظهر به قلم خودم | 

هنوز در راه کویته ایم...اما تمام شد. بالاخره تمام شد.

باز هم شب جمعه است و من امیدوار..... ای کاش زودتر بیایند.

خوب من قبل از این سفر  به سفرهای داخلی در ایران رفته بودم. اما سفر خارجی فقط یک حج عمره مفرده بود که آن هم می دانید با هواپیما است و از زندگی عادی مردم در حاشیه جاده ها چیزی دستگیر آدم نمی شود. اما در فیلمهای سینمایی دیده و در خاطرات بقیه شنیده بودم که در مناطق مرزی  همه جای دنیا  اکثر مردم زندگی خاصی دارند.

مرز.... نوعي پمپ بنزين

من کماکان منتظر بودم که هر چه از مرز دور می شویم اوضاع بهتر شود. اما افتضاح بود. (شرمنده کلمه دیگری پیدا نکردم.)خدا می داند در استان سیستان و بلوچستان هم که مردم این سالهای قحطی را تحمل می کنند هم این چیزها کمتر دیده می شود .نمی خواهم بگویم اینجا کمبودی نیست اما باز هم خیلی فرق می کند. و متاسفانه به خاطر نزدیکی مذهبی اکثر مردم بلوچستان ما بیشتر دوست دارند خود را پاکستانی بدانند تا ایرانی. این تابلو را ببینید.

 

 

این شاید یکی از بهترین تابلوهای هتلهای بین راه بود.کپرهای گلی یا بتونی با سایبانی از حصیر و نی و... نوشته بود هتل. همه جا را چرک فرا گرفته بود دلتان نمی خواست حتی از ماشین پیاده شوید. من همیشه گله مند اوضاع سرویسهای بهداشتی در ایران هستم. اما همان لحظه به همراهانم گفتم خاک زاهدان را سرمه چشم خواهم کرد. الان که با وبلاگ آقای علیزاده آشنا شده ام و به آن وضعیت فکر می کنم دلم می سوزد. آقای علیزاده شاید اصلا نداند که من بارها برای او و دوستش اشک ریخته ام. درست است که سفر آنها ماجراجویی بوده است اما آن وضعیت چه عدم امنیتش  و چه بهداشتش اسف بار بود. باید به چشم می دیدید.

 یک نکته دیگر. در یکی از سازمانهای بین المللی که الان اسمش را به خاطر ندارم جاده بم ـ زاهدان پر خطرترین جاده دنیا شناخته شده است. اگر می گویید راست است و ما اشرار داریم خوب این اشرار مرکزشان در پاکستان است. به داخل می آیند شرارتی می کنند و می روند. اینهم درست که وضعیت جاده ها اینجا خوب نیست. اما جاده های پاکستان حتی ظرفیت عبور ماشین هم ندارد. قاچاق هم که می دانید مرکزش آنجاست. من فکر می کنم تمام اینها بر میگردد به بی کفایتی و مسولیت ناپذیری آقایان رنگارنگ پوش. تا یادم نرفته بگویم همانطور که می دانید سیستم مملکت داری در پاکستان جمهوری اسلامی است. پس مشروبات الکلی را فراموش کنید. قانون این است که اگر جهانگردی همراه خود مشروب الکلی داشت در بدو ورود تحویل پلیس می دهد و هنگام خروج پس می گیرد. از فرط حواس پرتی ما یادمان رفت امانتیمان را هنگام ترک پاکستان و ورود به هند تحویل بگیریم. (شوخی است به جان خودم)

بگذریم... وضع به همین منوال میگذشت تا غروب شد و خواستیم نماز بخوانیم. قرارشد ماشین را جایی نگه دارد که هم رستوران داشته باشد هم نمازخانه. فکر می کنم ساعت حدود ۹ یا ۱۰ شب بود که در جلوی یک هتل-رستوران-نمازخانه ی سر هم نگه داشت. آهان دستشویی هم داشت.

 

 وای یادم رفت بگم..... گلاب به روی تمام خانمها و آقایان با کلاس وبلاگ خوان. می خواهم یک چیز را تجسم کنید. آنهم آفتابه است. یک عدد آفتابه ایرانی برداشته آن را محترمانه روی زمین به شکل عادی گذاشته و با عصبانیت لگدی روی آن بکوبید همچین که گرد و تپل و کوتاه شود.بعد دسته آن را هم جدا کنید و بیاندازید دور چون اضافه است. همچنین فکر کنم که باید آن منطقه از آفتابه را هم که از آن آب میریزد نیز جدا کنید  و بیندازید در همان زباله دانی که دسته را انداختید چون اينهم به درد نمي خورد. این شکل آفتابه در پاکستان است. راستی این را هم بدانید که تعدادی از برادران و خواهران اهل تسنن نمی دانم کدام فرقه از آنها خاک را مطهرتر از آب می دانند برای همین کنار توالتهایشان  مشتی کلوخ ریخته است و هر که می خواهد برود به آنجا کلوخی برداشته راهی ... می شود. بسیار عذر می خواهم اگر بی ادبی بود.

 

 

اینجا نگه داشت. تعدادی از همراهان از ساعتها پیش زیر فشار سرسام آور بودند و اول راهی گلاب به رویتان شدند. اما نتوانسته بودند آبکشی نمایند بنابراین مشکلشان هر چند کم شد اما اضافه هم شد. حالا دیگر نجس نیز شده بودند. به نظر من آدم اگر بمیرد بهتر است راهی آنجا شود. تهدیدات خانمهای همراه که کلیه ات خراب می شود و.... نیز موثر نیافتاد. من فقط از یک جای شیر مانندی که آب از آن می امد وضو گرفتم و در اتاقی که به آن نماز خانه می گفتند نماز خواندم. باور کنید این الان یادم آمد در آن اتاق کلاههای حصیری وجود داشت مثل کلاه نمدی های خودمان. هر مردی  که می خواست نماز بخواند یکی از انها را سرش می گذاشت. همراهان امتحان کردند نمیدانم الان کچل شده اند یا خیر.

 هتلخانواده اي مشغول شام خوردن!!!!!

از اینجا من یک عدد آب معدنی خریدم و نوش جان کردم. غذاهایشان به لحاظ ظاهر مانند غذاهای خودمان بود. فکر کنم به خورشی که در آن از دانه های گیاهی استفاده شده بود دال می گفتند. چون هم به خورشی که عدس داشت دال گفتند هم به آنی که لوبیا داشت.(همان عكس بالايي)

 

  شب را به هر گونه بود طی کریم و صبح به اینجا رسیدیم.

 

 بالاخره چشممان به گل نیز افتاد. گویا راننده که دیده بود ما آدمهای با کلاسی هستیم مارا به این هتل آورد.

بسیار زیبا بود و در نوع خود مدرن. ما انسانهای ذاتا خوش خیال نیز فکر کردیم راهنمایمان که در اینجا او را معرفی نخواهیم کرد قبلا با این هتل هماهنگ کرده است. گفتیم اول دوش بعد هم یک صبحانه مفصل و بعد هم خواب و آرامش که همه به آن نیاز داشتیم. اما آقای راهنما فرمودند خیر شما اینجا به .... بروید و هتل دیگری در نظر گرفته ایم. از آن هتل دوم فیلمی ندارم. اما همین را بگویم که پلیس اجازه نداد ما از آنجا خارج شویم و وقتی که من التماس کردم که اجازه دهند تا از این نانوایی فیلم بگیرم خودشان همراه من آمدند. نانوایی را ببینید من هیچ توضیحی نمیدهم. خودتان قضاوت کنید.

با خانواده تماس گرفتم و راپورت سلامتیم را دادم.در همین خیابان بود که من برای اولین بار میوه تمرهندی را دیدم. بسیار ارزان ترش و خوشمزه. دوش هتل داخل دیوار قرار داشت و فقط سر دوشی بیرون بود .آن موقع ندانستم که برای چه اما حالا فکر می کنم که شاید بیرون که بوده می دزدیده اند. لباسهایم را نیز شسته و گذاشتم که خشک شد. خوب شد به عقلم رسیده بود و یکی دو تا چوب رختی برداشته بودم. کلثوم چند دقیقه ای بود که جلوی پنجره ایستاده بود. بعدش همانطور که پشتش به ما بود گفت. می دانید هر که لحظاتی را اینجا بایستد چه دستگیرش می شود؟ می فهمد که جوی کوچه روبرویی توالت است. من باور نکردم اما بعد دیدم که راست می گوید. اجازه به خودم ندادم که فیلم بگیرم . با خودم گفتم خوب نیست فقط عیبهای یک مردم را ثبت کنی.

 کلی با راهنما دعوا کردیم که این چه هتلی بود ما را آوردی و در شان ما نبود. اما خوب کار از کار گذشته بود. ماشین گزفته به ترمینال سدا بهار رفتیم.

  قبل از این که سوار ماشین شویم من در خیابان یک آقا را دیدم که افسار خرسی را گرفته و با خود میبرد.

من که نتوانستم اما مردها دویدند. وقتی که خواسته بودند از آن عکس بگیرند راننده خرس مبلغی را پیشنهاد کرده بود که آنها پشیمان برگشتند. خیابان خیلی شلوغ بود و من فقط توانستم لحظاتی کوتاه فیلم بگیرم.

 مردم نظاره گر ما

ما همه جا در زیر تیغ نگاه مردم بودیم. می بینید که مردم چگونه ما را می نظرند.

 

پیش به سوی لاهور....................

 

دفعه دیگر از اینکه چرا پلیس تا اینجا با ما بود و از این به بعد با ما نبود را برایتان خواهم گفت. آقای علیزاده عزیز پست اول را که خوانده اید. مسافرت با تور است ( اعمال شاقه)و نمی شود هر جایی که دوست داری بروی.برای همین من فالگیر را ندیدم. جادو و جادوگران ازمهمترین چیزهایی بودند که من دوست داشتم در این سفر ببینم که نشد.  اینهم پست سفارشی و طولانی برای پروانه خانم عزیز.اگر صفخه سنگین بود و عکسها نیامد بگویید که عکسهای گذشته را بردارم.

+ نگاشته شد در  جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت  3:30 قبل از ظهر به قلم خودم | 

ورود به پاكستان... در راه كويته

سلام

دنباله سفر...

به کنسولگری پاکستان در زاهدان رفتیم. نمی دانم اینجا چه مشکلی ایجاد شده بود که کمی معطل شدیم و بعد از رفع شدن آن سوار اتوبوس شده و به طرف مرز میر جاوه حرکت کردیم. جاده در این قسمت کوهستانی و بسیار زیبا بود.

ميرجاوه

 

 به مرز که رسیدیم  اذان ظهر را می دادند. تا تشریفات مرزی در داخل ایران انجام شود نماز را به جا آوردیم. قبلا قرار بود که با قطار برویم اما گفتند که شرایطش مناسب شما نیست و اگر با اتوبوس بروید بهتر است. اتوبوسی که ما را تا مرز میر جاوه رساند بسیار خوب بود. ما هم به خیال اینکه با همان اتوبوس می رویم. اما یادمان رفته بود که از پاکستان به آن طرف فرمان ماشین ها راست است و خوب مجبور بودیم که اتوبوس را عوض کنیم.

یک توضیح را که قبلا داده بودم اینجا باید کامل کنم. استاد من آن زمان که هنوز میراث فرهنگی و ایرانگردی و جهانگردی ادغام نشده بود  رییس سازمان ایرانگردی و جهانگردی زاهدان بودند. مردم این منطقه از کشور قرابت خاصی را بین خودشان و مردم شبه قاره حس می کنند. حتی آهنگهای گوشی تلفنشان هم آهنگ هندی است. در پاکستان نیز ایالت بلوچستان و جود دارد و نصف یک فامیل در این طرف مانده اند بقیه آن طرف. شایع است که روزی ۴ ساعت مرز باز است که مردم اگر بخواهند به دیدار فامیل بروند راحت باشند. البته بدون رد وبدل کردن جنسی و خدا نکند که در این ساعتها جنس قاچاق پیدا کنند که دیگر هیچ. با این تفاسیر فکر پایه ریزی سفر زمینی توسط جناب آقای مهندس گوهری رییس وقت سازمان ایرانگردی وجهانگردی شکل گرفته بود به این ترتیب که مردم از هند بخصوص بمبیی که گویا مرکز پارسیان هند است  به پاکستان و بعد به ایران بیایند .مدتی را در سیستان و بلوچستان بمانند و بعد به طرف یزد حرکت کنند و بقیه ایران را ببینند و بالعکس. این سفر یک سفر شناسایی بود که آیا مسیر قابلیت ایجاد این سفر را دارد یا خیر؟برای همین اکثر همسفران مسوولان استان بودند. از استانداری... شورای تامین استان...ایرانگردی وجهانگردی. دانشجو سه نفر بودیم. من، آقا هادی (از کرج)و خانم کلثوم بزی(با کسر ب )(بومی منطقه)هر دو دانشجوی صنایع دستی.

تشریفات که تمام شد وارد خاک پاکستان شدیم.

پاكستان

 خدایا در یک منقطه شاید به شعاع سه کیلو متر یا بیشتر خانه های به هم چسبیده که همه رویشان نوشته شده بود: سی دی سنتر. یادم رفت از آنجا فیلم بگیرم. همسفرهایمان می گفتند در اینجا فقط مردها در این خانه ها زندگی می کنند و هیچ زنی وجود ندارد. اینها مرکز تکثیر غیر قانونی سی دی بود. فهمیدم که چگونه است که بر روی تمامی نوارهایی که در زاهدان است و خوانندگان لس آنجلس نشین ما آنها را خوانده اند با خط مردم این منطقه نام خواننده و نام آهنگ نوشته شده است. 

بگذریم ..ما که سوار اتوبوس شدیم تعدادی از مسوولان با یک تویوتا از نوع شاسی بلندش تا یک قسمت از راه را آمدند. در ضمن گویا قبلا هماهنگ شده بود و یک تویوتا هم ما را اسکورت می کرد.

اتوبوسی که داده بودند از نوع درجه ۳ و جاده...خدای من جاده...جاده!!! فکر کنم برای اینجای مطلب فقط می توانم آقای علیزاده را شاهد بگیرم.

جادهجاده

 از این جاده فقط یک اتوبوس می توانست به راحتی رد شود.اتوبوس که از روبرو می آمد باید هر دو سرعت را کم میکردند و یکی ويا هر دو می کشیدند داخل خاکی تا بتوانند از کنار هم عبور کنند. ما هم که عادت به فرمان آنها نداشتیم. یادم است که آن شب بسیار بیدار خوابی کشیدم. هر ماشینی که می آمد می گفتم دیگر حتما با این یکی تصادف خواهیم کرد.

 عكسهاي اين سفر با استفاده از فيلم دور بين هندي كم تهيه شده است. همين جا به خاطر كيفيت پايين عكسها  از همه دوستان معذرت مي خواهم.

پی نوشت: او که آمد مادر روزگار دانست که دنیا هر چند رو به نا کجاآباد می رود اما رسم جوانمردی همیشه پایدار است چرا او شاگرد رسول بهترین مکتب است. شاگردی که پس از رسول خدا والاترین معلم جهانیان شد. روز آقایان و همچنین پدران بر شما مبارک باد.

 

علي زيباترين نام جهان است.

 

+ نگاشته شد در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت  6:6 قبل از ظهر به قلم خودم | 

سفر هند

بسم الله الر حمن الرحیم...

ابتدا دوست دارم این را بگویم که شب جمعه است و باز عاشقانه و ملتمسانه ظهور منجیان بشریت و در راس آنها امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را خواستارم.

واما بعد......

در مورد سفرم لازم می دانم که چند مطلب را توضیح دهم:

۱:من هر چه را که با چشم در این ۱۳- ۱۴ روز دیدم و تا آنجا که به خاطرم هست بازگو خواهم کرد. امیدوارم اگر از کاستیها سخن به میان آید باعث رنجش خاطر کسی نشود.

۲: در این سفر بود که فهمیدم برای کسانی با روحیه من سفر با تور تفریح کردن با اعمال شاقه است.

۳: تصمیم گرفته ام که از این به بعد حتما جریان سفرهایم را به صورت نوشته روزانه داشته باشم. چون گاهی خاطرات بسیار زیبا فراموش می شوند. اصولا ما ایرانیها زیاد اهل نوشتن نیستیم. سربازان انگلیسی که مدتی در جنوب و مرکز ایران مستقر بودند هر کدام سفر نامه هایی نوشته اند که شاید امروزه سند برزگی در تاریخ ملت ما باشد.

۴: سعی می کنم که به تمام دوستانم که قول داده بودم از سفر برایشان بگویم خبر دهم و همین جا از اینکه خبرسانی من در وبلاگهای عزیزان به صورت کپی پیست بوده است پوزش می خواهم. امیدوارم حمل بر بی احترامی نشود.

بعد از یک مدت طولانی دور بودن از درس و اجتماع تصمیم گرفتم که به سراغ علاقه هایم بروم. روزی این فکر در ذهنم یک جرقه بزرگ ایجاد کرد که زهره مگر چند دفعه دنیا می آیی؟ تو که عاشق باستان شناسی و رشته های وابسته به آن بودی. پس تصمیم خودم را گرفتم و با دوستم صحبت کردم .او می خواست در کنکور هنر و رشته طراحی صنعتی ادامه تحصیل بدهد. با بهار جان داشتیم دفترچه را نگاه می کردیم که چشمم به رشته مرمت بناهای تاریخی افتاد. گفتم مگر این رشته از طریق کنکور هنر دانشجو می پذیرد؟ دوستم گفت بله. و شروع شد. کسی که چند سال از دیپلم گرفتنش می گذرد واقعا سخت است که بخواهد کنکور هنر آنهم با ظرفیت پذیرش کم را از سر بگذراند. اما بالاخره قبول شدم و در زاهدان.

در این شهر محروم (اگر بشود اسمش را شهر گذاشت. البته نه به واسطه مردمش که مردم بسیار خوبی دارد. به خاطر اینکه اصولا جایی نیست که پایه شهر با این وسعت را بشود گذاشت. نه پارکی نه محل تفریحی. زیر پوستش هم که می دانید چیست.جوانان این استان در این روزهای گرم به مشهد تهران و شمال پناه آورده روزگار می گذرانند.)من به چند آرزوی بزرگم رسیدم. رسیدن به رشته مورد علاقه تمام زندگیم... سرکردن شب در کویر... و بالاخره سفر به هند.

راهنمایی بودم که داییم برای تحصیل به هند رفت و با کتابها وعکسهایی که می آورد من را عاشق این سرزمین کرد. روزی مشغول درس خواندن در کلاس بودیم و استاد برایمان گفت که تعداد زیادی از پارسیان از ایران به هند کوچ کرده اند و اکنون جمعیت پارسیان هند را تشکیل می دهند. و چیزهای بسیار جالب که مثلا اسمهایشان جمشید و پیروز است و.... دیوانه شدم . زرتشتیان همیشه برای من بسیار قابل احترام بوده اند و حالا که می دانستم در هند یک جامعه کوچک را تشکیل داده اند دلم پر کشید. مخصوصا که با چند تا از بچه های دانشگاه که صحبت کردیم آنها می گفتند که به راحتی رفت و آمد دارند.

مدتی بعد استاد گفتند که قرار است که یک دوره سفر دایمی برای تبادل فرهنگی بین ایران و هند انجام شود. چون پارسیان هند بسیار دوست دارند آتشکده های یزد و مثلا جاهایی مثل چک چک را ببینند. و ایرانیان نیز هند را بسیار دوست دارند. به همین دلیل قرار است که اولین گروه از ایران در حدود آذر ماه ۱۳۸۲به هند بروند و تعدادی از دانشجویان را هم خواهند برد. آذر دی بهمن گذشت و خبری نشد درد سرتان نمی دهم که چند بار خواستیم برویم و نشد . اما بالاخره در ۷ فروردین ۱۳۸۳ از زاهدان به سمت مرز میر جاوه حرکت کردیم. بهمان گفته بودند که با قطار می رویم اما.....

+ نگاشته شد در  جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت  0:37 قبل از ظهر به قلم خودم |