دلم
چکنم که دستهایم تاب و توان نوازشش را نیز ندارد...
شانه ام نمی تواند سرش را تحمل کردن...
به دیدارش می شتابم در نگاهش حرفهای نگفته می بینم و او همان پرنده مهاجر غریب قریب است که سالهاست می شناسمش...
اما هنوز یک برگ از هزارانش را نیز نخوانده ام.
آرزویش رفتن به آسمانهاست...می دانم که اشک میریزد و می دانم که اشکهایش روزی او را به کهکشانها خواهند برد.
کاش صادق بود....همین
دلم برای یک سفر دبش تنگ شده است. می روم... خواهم رفت... کاش میشد با او میرفتم. اویی که با من است در من است ...او خود من است.خودم را دوست دارم.
+ نگاشته شد در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 2:48 قبل از ظهر به قلم خودم
|
