اين مطالب رو
آروين عزيز براي من نوشته.
این روزها با وجود سعید وحسین عزیز هر روز خبر جدیدی از پاسارگاد می شنویم و امروز با جمع آوری ۱۲۰ امضا و دستگیری سعید توسط مامورین آغاز شد که با تیز هوشی این ۲ تن و انتقال امضائ ها سعید پس از ۲ ساعت از زندان آزاد شد. لازم به ذکر است این ۲ تن با تهدید بخشدار پاسارگاد واخراج از منطقه طی روز جاری روبرو شدند ولی مصمم برای پایان دادن به این راه هستند و من هم از اینجا شروع به جمع آوری امضائ میکنم اگر می توانید شما هم شروع کنید. با آرزوی موفقیت برای این ۲ عزیز این متن و تو وبلاگتون بزارید ممنون میشم برای حمایت از ای دوستان و به دوستان دیگر هم بدهید
لطفا لينك اعتراض را امضا كنيد.
چرا بايد با آبگيري سد سيوند مخالفت كرد؟

پ.ن: آقاي فرداد دولتشاهي مدير وبلاگ همنهاد زحمت كشيده و اين كارو ابداع كردند. اميدوارم در اين انتخاب شركت كنيد.
+ نگاشته شد در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 4:15 قبل از ظهر به قلم خودم
|
دوستان عزیزمان آقایان سعید سعیدی( مهتاب شب) و حسین اکبر زاده ( چرخ به چرخ) در حرکتی نمادین در حال رکاب زدن به سوی سد سیوند هستند تا بدین وسیله اعتراض خود را نسبت به ساختن این سد و برنامه آبگیری آن اعلام کرده باشند. یزدان پاک ایران زمین پشت و پناهشان باد.
صبح بلند شدیم و بعد از خوردن صبحانه و سخنرانی هایی که گوش کردیم راهی مناطق جنگی شدیم.
آقایی که راهنمای ما بود جانبازی بود که تخصص اصلیش در زمان دفاع دیده بانی بود و دست خودش را نیز از دست داده بود. در راه نخلهای بی سر را دیدم نمیدانم داستان نخل را شنیده اید؟ می گویند خدا درخت نخل را با تکه ای از گل انسان که اضافه آمد آفرید و جالب است این درخت مانند انسان اگر سرش بریده شود دیگر سبز نمی شود. بهترین نخل های ما در این جنگ نابود شدند راهنما زمینهایی را نشان داد که دیگر در آن گیاهی نمی رویید.
از منطقه عمومی آبادان گذشتیم و به اروند کنار رسیدیم. فاو روبروی ما بود. همان که صدام گفته بود اگر کسی فاو را بگیرد کلید بصره را به او خواهم داد. در آنطرف آب عربهای سعودی بعد از باز پس دادن فاو مسجدی را برای صدام ساخته اند و معماری آن کشتی را نشان می دهد که از سر از آب در آورده و از غرق شدن نجات پیدا کرده است.یادمان چند شهید و تانکها و ادوات جنگی باز مانده از جنگ هم آنجا بودند. ما به خاطر آنکه تحریم شده بودیم گذراندن روزهای سختی را در ابتدای جنگ تجربه کردیم....مثلابرای لباس غواصی بسیار مشکل داشتیم. لبنانی ها با خرید یک دانه یک دانه لباس غواصی از کشورهای غربی و به بهانه مثلا داشتن استخر بزرگ و فرستادن آن به کشوری دوم لباسهای غواصی را به دست بچه های ما می رساندند. آنقدر بدست آوردن این لباسها سخت بود که بچه ها به شوخی به یکدیگر می گفتند اگر خواستی تیر بخوری مواظب باش به لباس نخورد .....
به محل استقرارمان برگشتیم و نهار نماز استراحت و... خواستم با خانمهای طلبه خارجی که در پست قبلی از آنها صحبت کرده بودم ارتباط برقرار کنم که بچه هانذاشتند. گویا از خانمی آفریقایی پرسیده بودند که از کجا آمده ای و او هم پاسخ نداده بود. به هیچ عنوان از ۹۵٪ این خانمها خوشم نیامد. بسیار مغرور و ...به هیچ عنوان احترام صاحبخانه را نگه نمی داشتند. من شخصا از این بانوان گله مندم.در ابتدا احترام زیادی پیش من داشتند چون از کیلومتر ها راه آمده بودند تا به حوزه بروند و درس دین بخوانند اما کم کم رفتار خودشان باعث بعضی کدورتها شد. البته شاید انها هم اینجا از مردم ما آنچه که انتظار داشته اند را ندیده اند. اما در کل رفتارشان شایسته طلبه حوزه علمیه نبود. همین چیزها من را مشتاق کرد که آقایان طلبه را هم ببینم که آیا آنها هم مانند خانمها هستند؟؟؟!!!...
به سوی خرمشهر را افتادیم....
+ نگاشته شد در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 2:59 قبل از ظهر به قلم خودم
|