عيد آمد....


بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر


از تهران آموزشکده عالی میراث فرهنگی به سوی جنوب...
داخل ماشین که نشستیم از طرف بسیج بسته هایی به ما دادند. داخل آن دفترچه خودکار کتاب و....مدتی با آنها سرگرم بودیم. بسکه خسته بودم شام را که خوردیم خواستم بخوابم که نشد. به سفر فکر میکردم و جایی را که می خواهیم برویم. از استان لرستان رد شدیم. قبلا هم با قطار از این استان گذشته بودم. استان لرستان بسیار زیباست. طبیعتی دارد بسیار سرسبز و دیدنی. بین راه از پل دختر گذشتیم و...
وارد استان خوزستان شدیم و به شوش دانیال رفتیم تا هم زیارت کنیم و هم نماز ظهر را بخوانیم.شوش را قبلا دیده بودم.
بعد از آن به شوشتر رفتیم و آبشارهای زیبای این شهر را دیدیم.در دو سفر قبلی به این استان من نتوانسته بودم به این شهر بیایم برای همین دیدن آبشارها بسیار لذت بخش بود.
مدتها بود که فکر میکردم به خاطر جریان انرژی هسته و .... دیگر توریستی به ایران نخواهد آمد اما از دیدن توریستهای خارجی خیلی خوشحال شدم.

نهار را که خوردیم به سمت بیمارستان امام علی(علیه السلام) که یکی از بیمارستانهای صحرایی زمان جنگ است و اکنون برای محل بیتوته و شبمانی زائران جنوب تقریبا تجهیز شده است رفتیم. در این بیمارستانها تمامی اعمال جراحی انجام میشده است. تا جایی که در گزارشی که همان زمان از بیمارستان فرستاده شده گفته اند که اینجا فقط عمل قلب باز انجام نمی شود. در تمام طول سفر سعی کردم که رنجم را کسی نبیند. آخر همین تفاوت سنی که بین من و بچه هاست باعث میشد که من خیلی از چیزها را اینجا ببینم و بشنوم.صدای همه کسانی که اینجا کار می کردند ...صدای پای کسانی که مجروحین را می آوردند... همه و همه برایم قابل درک بود. روی لبه خاکریزی نشستم و مدتها را با خدای شهیدان صحبت کردم. در گوش من صدای تیر و تفنگ و گلوله و خمپاره بود که شنیده میشد.صدای سکوت شبانه رزمنده ها آنهایی که خالص آمدند و پاک رفتند. شهید چه کلمه زیبایی ست.هدف آنها دفاع از زیباترین داشته های بشریشان بود. وطن٬میهن٬ کشور٬مکتب ٬دین٬و... البته بسیاری از مردم شهید را فرد مسلمانی می دانند که برای رضای خدا و دین جانش را از دست داده است اما من عقیده دارم که هر کسی هر کجای دنیا که باشد و برای حفظ وطن و آب و خاک و ناموسش جانش را از دست بدهد شهید است و شهدا اکنون شاهد ما هستند که دربارشان چه می گوییم و چه می کنیم؟
به داخل رفتم مدتی گذشت ناگهان دیدم صدای نوحه خوانی چند خانم می آید نوحه به زبان فارسی نبود. بانوان هندی و پاکستانی بودند .... بسیار تعجب کردم که آنها اینجا چه می کنند؟ تحقیق که کردم فهمیدم امسال از ۳۳ کشور برای دیدن مناطق جنگی آمده اند.البته اکثرا طلبه های خارجی حوزه علمیه بودند و فارسی را هم بسیار خوب حرف می زدند.شب را هر گونه بود تا به صبح سپری کردم.
دیدم مکانی را که در آن
خدا بود
عشق بود
تشنگی بود و
چشم براهی
ودیگر
هیچ
هیچ
هیچ نبود...............
...
...
...
اما نه انگار گاهگاهی نواهایی از رملها برمی خاست که
کجاست آن انتقام گیرنده
پی نوشت: آقا سعید به نکته خوبی اشاره کرد. منظور من از انتقام خون در جواب خون نیست. به نظر من آن روز که صلح در دنیا برقرار شود انتقام تمام خونهای به ناحق ریخته شده گرفته خواهد شد. چون انسانهای بد طینت دیگر نمی توانند بدی کنند و این خود بزرگترین انتقام است.
اسفند ۸۳ که برای کار آموزی قرار بود به چغازنبیل بروم. با همان قطار رفتم .همانی که در آخرین سفرش من و پدر بدرقه اش کردیم. رفت و دیگر نیامد. و مرا عمری چشم به راه گذاشت. دوستش داشتم خیلی زیاد. هر چه خواستم به آن شهر زیبا بروم مسوول پایگاه اجازه نداد.
حالا به آنجا می روم. مسجد جامع خرمشهر را خواهم دید همان شهری که در آزادیش عموی عزیزم جانش را از دست داد.(شهید شد).
فرمودند خرمشهر را خدا آزاد کرد. بله همه کار را خدا می کند. اما ما در جریان آن دفاع پاک سرمایه هایمان را دادیم. شهدای ابتدای آن جریان آقایان و آقازاده ها نبودند. سرمایه هایمان بودند. جوانان پاکی که به عشق دفاع از وطن رفتند.
را برای خود برگزیده ام که می گوید هر زمان هرجایی هر کسی خواست به سفر برود تو هم بااو برو. شاید غلط باشد .............بسیج دانشکده سفری را به جنوب و مناطق جنگی گذاشته من هم با آنها خواهم رفت. می روم شاید از همان جاده رد شدم که خمپاره ای او را از ما گرفت. آنها رفتند جهان آرا هاو....
و امروز مسوولیتی سخت سنگین بر دوش ماست. دیگر اثری از احترام به انهایی که رفتند نمی بینیم. هر چه که آن زمان مقدس بود امروز به فراموشی سپرده شده. چپیه(چفیه) که نماد خرمشهر بود حالا افتاده است دست بچه های نیم وجبی که اصلا نمی دانند بسیج چه بود و بسیجی که بود. آیا اگر امامشان امروز در قید حیات بود باز هم بر دست و بازویشان بوسه میزد؟
به آن شهر می روم نمی دانم چه خواهد شد اما وقت رفتن است و باید رفت نشستن جایز نیست.......
ببخشید مطلب بدون ویرایش است.
درختان پارک ملی سرخه حصار را قتل عام کردند.
| ||||||||||||
|
آقای تاجران الان در نپال هستند برای محمد عزیز آرزوی سلامتی دارم.چون این چیزهایی که نوشته است دقیقا مثل سفر خودم به هند بود خواستم بخوانید.
دوستان مجازی رو هر چند نمی بینیم اما یه حس خاصی رو در آدم ایجاد میکنن. مثلا خیلی کم اتفاق افتاده که وبلاگم رو باز کنم و به دوستانی تو پیوند هستند سر نزنم. گاهی حتی دلم برای دوستانی هم که در پیوند هام قرار ندارن تنگ میشه و سری به وبلاگشون می زنم.
می دونم که مثلا امیر آقای گاهنامه هم هر وقت که بیاد سری به من میزنه حتی اگر کامنتی نذاره . من هم همینطور. یه دوستی هم هست که دوستیمون از حد مجازی بیشتره و تلفنی هم صحبت میکنیم که حسین اکبر زاده هست. یه عشق دوچرخه ایه که نگو.تقریبا می تونم بگم از اولین دوستان منه. آقای حسن علیزاده کسی که دور دنیا رو با دوستشون در طی چهار سال و اندی با شعار صلح گشتن هم همینطور.
ما(همه دوستان وبلاگی) همدیگر و ندیدیم. اما تو شادی ها و غمهای هم شریکیم. خدا رحمت کنه پدر پروانه پشت هیچستان رو.
فرسان هم که به خول خودش بسیار خوشدست و خوشنویس هست و الحق و الانصاف راست میگه. بعضی از نوشته هاش باعث بلند شدن دود از سر آدم میشه گاهی شادی گاهی غم گاهی.... فکر کنم بیشتر از هر کدوم از ما اون کتاب خونده...
چیچیلاس رو بهتره که بگم تو وبلاگ سازی معلم من بود. خدا میدونه چه صبری به پای من کرد تا من تونستم مثلا یه عکس تو وبلاگم بذارم.
پرشیا هم از دوستانه خوبه هر چند که مدتهاست که سر نمیزنه اما من میرم سراغش. شاید پر کاری باعث شده که نتونه بیاد.
صاحب وبلاگ همین جوری از دوستانی که من مدتها قبل از ردو بدل کردن کامنت وبلاگش رو میخوندم. آقای ادریسی هم همینطور.با پروین خانم از طریق پروانه آشنا شدم ایضا لی لاک ۹۷ و دیگرانی که شاید اسمشون رو نیاورده باشم..... همتون رو دوست دارم.