تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

عيد آمد....

 سال نو مبارك

 

+ نگاشته شد در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت  10:42 بعد از ظهر به قلم خودم | 

سفر به جنوب 1

لازم است بگویم تقریبا یکسال میشود که در این وبلاگستان هستم. در ابتدایی که می خواستم شروع به نوشتن کنم از خدا خواستم که کمک کند تا هیچگاه مطلب نادرستی را اینجا ننویسم. درباره این سفر هم مانند گذشته همین کار را خواهم کرد. درست مانند سفرهای ایرانگردی یا سفر به هند و پاکستان که هر چه را که دیده بودم نوشتم اینجا هم همین کار را خواهم کرد٬که من راوی هستم و روایت سفر امانتی ست در دستم.

از تهران آموزشکده عالی میراث فرهنگی به سوی جنوب...

داخل ماشین که نشستیم از طرف بسیج بسته هایی به ما دادند. داخل آن دفترچه خودکار کتاب و....مدتی با آنها سرگرم بودیم. بسکه خسته بودم شام را که خوردیم خواستم بخوابم که نشد. به سفر فکر میکردم و جایی را که می خواهیم برویم. از استان لرستان رد شدیم. قبلا هم با قطار از این استان  گذشته بودم. استان لرستان بسیار زیباست. طبیعتی دارد بسیار سرسبز و دیدنی. بین راه از پل دختر گذشتیم و...

 

وارد استان خوزستان شدیم و به شوش دانیال رفتیم تا هم زیارت کنیم و هم نماز ظهر را بخوانیم.شوش را قبلا دیده بودم.

 

 بعد از آن به شوشتر رفتیم و آبشارهای زیبای این شهر را دیدیم.در دو سفر قبلی به این استان من نتوانسته بودم به این شهر بیایم برای همین دیدن آبشارها بسیار لذت بخش بود.

 

 

مدتها بود که فکر میکردم به خاطر جریان انرژی هسته و .... دیگر توریستی به ایران نخواهد آمد اما از دیدن توریستهای خارجی خیلی خوشحال شدم.

 

نهار را که خوردیم به سمت بیمارستان امام علی(علیه السلام) که یکی از بیمارستانهای صحرایی زمان جنگ  است و اکنون برای محل بیتوته و شبمانی زائران جنوب تقریبا تجهیز شده است رفتیم. در این بیمارستانها تمامی اعمال جراحی انجام میشده است. تا جایی که در گزارشی که همان زمان از بیمارستان فرستاده شده گفته اند که اینجا فقط عمل قلب باز انجام نمی شود. در تمام طول سفر سعی کردم که رنجم را کسی نبیند. آخر همین تفاوت سنی که بین  من و بچه هاست باعث میشد که من خیلی از چیزها را اینجا ببینم و بشنوم.صدای همه کسانی که اینجا کار می کردند ...صدای پای کسانی که مجروحین را می آوردند... همه و همه برایم قابل درک بود. روی لبه خاکریزی نشستم و مدتها را با خدای شهیدان صحبت کردم. در گوش من صدای تیر و تفنگ و گلوله و خمپاره بود که شنیده میشد.صدای سکوت شبانه رزمنده ها آنهایی که خالص آمدند و پاک رفتند. شهید چه کلمه زیبایی ست.هدف آنها دفاع از زیباترین داشته های بشریشان بود. وطن٬میهن٬ کشور٬مکتب ٬دین٬و... البته بسیاری از مردم شهید را فرد مسلمانی می دانند که برای رضای خدا و دین جانش را از دست داده است اما من عقیده دارم که هر کسی هر کجای دنیا که باشد و برای حفظ وطن و آب و خاک و ناموسش جانش را از دست بدهد شهید است و شهدا اکنون شاهد ما هستند که دربارشان چه می گوییم و چه می کنیم؟

 

به داخل رفتم مدتی گذشت ناگهان دیدم صدای نوحه خوانی چند خانم می آید نوحه به زبان فارسی نبود. بانوان هندی و پاکستانی بودند .... بسیار تعجب کردم که آنها اینجا چه می کنند؟ تحقیق که کردم فهمیدم امسال از ۳۳ کشور برای دیدن مناطق جنگی آمده اند.البته اکثرا طلبه های خارجی حوزه علمیه بودند و فارسی را هم بسیار خوب حرف می زدند.شب را هر گونه بود تا به صبح سپری کردم.

+ نگاشته شد در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت  5:0 قبل از ظهر به قلم خودم | 

.....

خدایا تو خود بودی شاهد بودی که رفتم و دیدم

دیدم مکانی را که در آن 

                            خدا بود

                              عشق بود

                                  تشنگی بود و

                                          چشم براهی   

                                                  ودیگر

                                                      هیچ

                                                         هیچ

                                                            هیچ نبود...............

                                                               ...

                                                                ...

                                                                ...

                                     

                                        اما نه انگار گاهگاهی نواهایی از رملها برمی خاست که

                                              کجاست آن انتقام گیرنده

                                                           

 

 پی نوشت: آقا سعید به نکته خوبی اشاره کرد. منظور من از انتقام خون در جواب خون نیست.  به نظر من آن روز که صلح در دنیا برقرار شود انتقام تمام خونهای به ناحق ریخته شده گرفته خواهد شد. چون انسانهای بد طینت دیگر نمی توانند بدی کنند و این خود بزرگترین انتقام است.

 

+ نگاشته شد در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت  7:17 قبل از ظهر به قلم خودم | 

گر نروم نیستم................

سالهای سال انتظار رفتن به اینجا را می کشم. بارها و بارها شده که روحم پر میکشد و می رود روی گنبدش می نشیند و  در منطقه چرخی می زند و با چشمان اشکبار بر می گردد. همین حالا نیز اشک چشمانم اجازه خوب دیدن صفحه کلید را نمی دهد.

اسفند ۸۳ که برای کار آموزی قرار بود به چغازنبیل بروم. با همان قطار رفتم .همانی که در آخرین سفرش من و پدر بدرقه اش کردیم. رفت و دیگر نیامد. و مرا عمری چشم به راه گذاشت. دوستش داشتم خیلی زیاد. هر چه خواستم به آن شهر زیبا بروم مسوول پایگاه اجازه نداد.

حالا به آنجا می روم. مسجد جامع خرمشهر را خواهم دید همان شهری که در آزادیش عموی عزیزم جانش را از دست داد.(شهید شد).

فرمودند خرمشهر را خدا آزاد کرد. بله همه کار را خدا می کند. اما ما در جریان آن دفاع پاک سرمایه هایمان را دادیم. شهدای ابتدای آن جریان آقایان و آقازاده ها نبودند. سرمایه هایمان بودند. جوانان پاکی که به عشق دفاع از وطن رفتند.

را برای خود برگزیده ام که می گوید هر زمان هرجایی هر کسی خواست به سفر برود تو هم بااو برو. شاید غلط باشد .............بسیج دانشکده سفری را به جنوب و مناطق جنگی گذاشته من هم با آنها خواهم رفت. می روم شاید از همان جاده رد شدم که خمپاره ای او را از ما گرفت. آنها رفتند جهان آرا هاو....

و امروز مسوولیتی سخت سنگین بر دوش ماست. دیگر اثری از احترام به انهایی که رفتند نمی بینیم. هر چه که آن زمان مقدس بود امروز به فراموشی سپرده شده. چپیه(چفیه)  که نماد خرمشهر بود حالا افتاده است دست بچه های نیم وجبی که اصلا نمی دانند بسیج چه بود و بسیجی که بود. آیا اگر امامشان امروز در قید حیات بود باز هم بر دست و بازویشان بوسه میزد؟

به آن شهر می روم نمی دانم چه خواهد شد اما وقت رفتن است و باید رفت نشستن جایز نیست.......

 

 

...

ببخشید مطلب بدون ویرایش است. 

 

+ نگاشته شد در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت  1:15 قبل از ظهر به قلم خودم | 

وای بر ما....

در حالیکه محمد تاجران داره دور دنیا سفر می کنه که درخت بکاره تو کشور خودش با یه پارک ملی اینچنین می کنند.

 درختان پارک ملی سرخه حصار را قتل عام کردند.

                             بر سر شاخ نشسته بن می بریم.

 

 

+ نگاشته شد در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت  1:25 قبل از ظهر به قلم خودم | 

محمد تاجران

آقای محمد تاجران در حال سفری با شعار دوستی طبیعت به دور دنیاست. تقریبا تمام دوستانی که وبلاگ من را می خوانند خوانندگان وبلاگ آقای علیزاده بوده اند و خوب می دانند که در این نوع سفر ها کمکهای دولتی تقریبا به حد صفر است.  بیایید ما نیز در کاشت درختان شریک محمد  عزیز باشیم.

در ضمن از سعید آقا هم متشکرم که من را در جریان گذاشتند.

 

 

 

 

              

 
 
for paying outside iran :
Bank Melli Iran
Mashhad main branch
SWIFT : MELIIRTHMHD
Accont No : 22002703
Name : Mohammad Tajeran


for paying inside iran :
Bank Melli Iran
Mashhad main branch
SIBA Accont No. : 0301521326001

http://www.weneedtrees.com

 

 

اینها خاطرات سفر محمدتاجران است...

آقای تاجران الان در نپال هستند برای محمد عزیز آرزوی سلامتی دارم.چون این چیزهایی که نوشته است دقیقا مثل سفر خودم به هند بود خواستم بخوانید.

 

آخرین روز در هندوستان

آخرین روزها در هندوستان همراه با مشکلات و زیبائیهای خواصی بود
من 45روز تمام را در هندوستان گذراندم و نقاط مختلفی از آنرا دیدم اما نتوانستم به تمام مناطق هند سفرکنم هرچند که اگر موفق به این کار میشدم بازهم برایم مقدورنبود که گزارش کاملی از سفرم ارائه کنم ،چون هندوستان آنقدر شگفت انگیز وجذاب است که ذهن آدمی از ثبت تمام خاطراتش عاجز میماند.
من از طریق آمریت سار در ایالت پنجاب وارد هندوستان شدم وبعد شهر سانالی درالتراپرادش و سپس هیماچال پرادش وهارینا وهمچنین دهلی .
من به مناطق کوهستانی وجاده های زیبایش سرزدم .
هندوها ، سیکها ومسلمانان ، دیدن همزیستی مردم از فرق ومذاهب مختلف با سطوح مختلف زندگی ونزدیک به هم واقعا حیرت برانگیز است .
همچنین همسایگی عده ای از مردم بسیار فقیر با خانه های ثروتمندان در یک خیابان ،همجواری مساجد با معابد در بعضی قسمتها .
تقریبا همه با هم خوشبخت و راضی هستند .
مردم هند با طبیعت آمیخته اند و بیشتر خوراکشان را از مواد طبیعی بدست میاورند .
یکی از مشکلات بزرگ هندوستان جمعیت زیاد آن است ولی من در میان این جمعیت ومابین آنها هیچ دعوا ونزاعی را ندیدم .
مردم در ایالت پنجاب مرفه تر از بخشهای دیگر هستند و ایالت هیماچال پرادش تمیزترین آنهاست و من فکر میکنم که واراناسی قدیمی ترین وباستانی ترین بخش هندوستان است که در مسیر من بود.
در اینجا میتوان چیزهائی رادید که قبلا در باره هندوستان شنیده ایم مثل :پدر مقدس وعریان هندو ، غسل کردن در رود گنگ برای طهارت ، اعمال مقدس ، گاوهای مقدس و.....
قبل از ورود به هندوستان فکر میکردم که اکثر مردم اینجا به زبان انگلیسی تسلط دارند اما اینطور نیست . مردم هند بسیار خون گرم ومهمان نواز هستند وهیچ مشکلی با توریستهای خارجی ندارند .ایشان هرکاری که بتوانند برای پذیرائی از مهمانانشان انجام میدهند ،حتی اگر توانائی کمک را هم نداشته باشند سعی خود را در این امر خواهند کرد تا به نحوی کمک مسافرین باشند .
در هندوستان همه چیز با سایر نقاط دنیا فرق میکند ومن در برخورد با این ملت چیزهای بسیار زیادی آموختم که برایم بسیار ارزشمند است
اما بعضی مسائل هم ازدید من بی ارزش بود.
اولین چیزی که درا بتدای ورود به جاده های هندوستان مرا متعجب ساخت تابلوی( بوق بزنید) بود که من اصلا متوجه منظور این تابلوها نشدم ودر تمام مسیر راه ذهنم را مشغول کرده بود
در شهرهای بزرگ بعضی افراد پیدا میشدند که به انگلیسی جوابم را بدهند ولی در شهرهای کوچک وقتی در باره آدرسی سوال میکردم ،جوابهای مرم من را گیج میکرد .من فهمیدم که اکثر مردم هندوستان روش مشخصی رابرای زندگی کردن دارند و خارج از این متدها دچار مشکل خواهند شد.در اینجا بخش بزرگی از امکانات در اختیاربعضی افراد خواص است و سایرین برای کار و زندگی کردن به این گروه تکیه میکنند.
متاسفانه در اکثر شهرهای هندوستان مردم در کنار خیابان اجابت مزاج میکنند و به همین خاطر همیشه در خیابان بوی بسیار بدی به مشام میرسد اما ممکن است این کارشان دلیل منطقی هم داشته باشد چون بدلیل تراکم زیاد جمعیت ممکن است استفاده از چاه و توالت باعث آلودگی آبهای زیرزمینی که فاصله کمی از سطح دارند، بشود .
در واراناسی من سمبلهائی از هندوستان را دیدم که افسانه هارا برایم محقق میساخت ، مردم گاوپرست وبت پرست که بخشی از زیبائیهای هند است .
مرد مقدس برهنه که تمام روز را در گوشه ای مینشیند وبجز سیگارکشیدن هیچ کار دیگری ندارد ولی متاسفانه من نتوانستم حتی با یکی از آنها ارتباط برقرار کنم تا راجع به زندگیشان بیشتر اطلاعات کسب کنم به هر حال مسلم است که عده ای از مردم به آنها ایمان دارند واز آنها انرژی میگیرند .
دلم میخواهد دوباره به هندوستان برگردم تا به قسمتهای نادیده بروم ودر باره آن بیشتر بدانم .
بلاخره من هندوستان را ترک کردم با هرآنچه در آن بود خوب یا بد ، اما روزی دوباره به اینجا برخواهم گشت اما نمیدانم چه وقت؟فقط میدانم برخواهم گشت حتی اگر شده به بهانه دیدن درختهائی که اینجا کاشته ام.
 
+ نگاشته شد در  چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت  3:55 بعد از ظهر به قلم خودم | 

دوستتان دارم...

امروز یا نه بهتره بگم دیروز با یکی از دوستان خوب مجازی تلفنی صحبت کردم. آقای سعیدی که وبلاگش با نام مهتاب شب در پیوندهای وبلاگم هست. تا چند روز دیگه اگر خدا بخواد  به آقای تاجران خواهد پیوست و باز هم افتخاری دیگر برای مملکت خودش خواهد آفرید.

دوستان مجازی رو هر چند نمی بینیم اما یه حس خاصی رو در آدم ایجاد میکنن. مثلا خیلی کم اتفاق افتاده که وبلاگم رو باز کنم و به دوستانی تو پیوند هستند سر نزنم. گاهی حتی دلم برای دوستانی هم که در پیوند هام قرار ندارن تنگ میشه و سری به وبلاگشون می زنم.

می دونم که مثلا امیر آقای گاهنامه هم هر وقت که بیاد سری به من میزنه حتی اگر کامنتی نذاره . من هم همینطور. یه دوستی هم هست که  دوستیمون از حد مجازی بیشتره و تلفنی هم صحبت میکنیم که حسین اکبر زاده هست. یه عشق دوچرخه ایه که نگو.تقریبا می تونم بگم از اولین دوستان منه. آقای حسن علیزاده  کسی که دور دنیا رو با دوستشون در طی چهار سال و اندی با شعار صلح گشتن هم همینطور.

 ما(همه دوستان وبلاگی) همدیگر و ندیدیم. اما تو شادی ها و غمهای هم شریکیم. خدا رحمت کنه پدر پروانه پشت هیچستان رو.

فرسان هم که به خول خودش بسیار خوشدست و خوشنویس هست و الحق و الانصاف راست میگه. بعضی از نوشته هاش باعث بلند شدن دود از سر آدم میشه گاهی شادی گاهی غم گاهی.... فکر کنم بیشتر از هر کدوم از ما اون کتاب خونده...

چیچیلاس رو بهتره که بگم  تو وبلاگ سازی معلم من بود. خدا میدونه چه صبری به پای من کرد تا من تونستم مثلا یه عکس تو وبلاگم بذارم.

پرشیا هم از دوستانه خوبه هر چند که مدتهاست که سر نمیزنه اما من میرم سراغش. شاید پر کاری باعث شده که نتونه بیاد.

صاحب وبلاگ همین جوری از دوستانی که من مدتها قبل از ردو بدل کردن کامنت وبلاگش رو میخوندم. آقای ادریسی هم همینطور.با پروین خانم از طریق پروانه آشنا شدم ایضا لی لاک ۹۷  و دیگرانی که شاید اسمشون رو نیاورده باشم..... همتون رو دوست دارم.

+ نگاشته شد در  پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت  2:46 قبل از ظهر به قلم خودم |