تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

عیدغدیر

 

به نام خدای پاک

به سکوت گوش فرا دهید که با علی علیه السلام

                                                          آشناتر است....

 

                

 

خدای پاک را سپاسگزارم که ذره ای از خون بزرگ مرد تاریخ را در رگهایم دارم.

+ نگاشته شد در  دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت  8:36 قبل از ظهر به قلم خودم | 

فردوسی را دریابیم

 

 

پی افکندم از نظم کاخی بلند

 

کسي که به پاسداشت بزرگترين چهره ماندگار ادبيات پارسي و ايران زمين نينديشد، چهره ماندگار نيست.

 

 

هرچه تلاش کردم لینک اعتراض رو بذارم بلاگفا پیغام داد که امکان درج چنین پستی وجود ندارد. برای امضای اعتراض لطفا مهتاب شب به مراجعه کنید.

 

+ نگاشته شد در  شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت  1:45 بعد از ظهر به قلم خودم | 

دارم دیوانه میشوم....

ای خاک برسر من بدبخت تلویزیون ذلیل کنند....تا کنترل نوبتش به من رسید گفتم ببینیم اخبار چی دارد .چهره ی مردک منحوس را دیدم... تنم لرزید درست مانند مانند هفت سالگیم که با دیدنش مثل گنجشکی که در دست پسر بچه ی نوجوان و شیطان باشد دلم می لرزید..اشکهایم را از مادرم پنهان کردم.اعدام ؟؟؟!!! فقط همین؟؟؟!!!! اینها را که می نویسم و این ادبیاتی را که اینجا میبینید شاید هیچگاه به زبان نیاورده باشم....حیف آن طناب بدبخت که دور گردن نجس آن مردک نحس افتاد.... هنوز متحیرم که چرا اینقدر زود؟ پس جواب ترکشی که شاه رگ عمو محسن مرا در جریان آزادی خرمشهر پاره کرد که می دهد... جواب ریه ی عمو فردوس بچه ها که به بچه های مقیم خارج زبان فارسی یاد میداد و ریه ی رضا ایرانمنش را..... خدایا !!!! آن شب من در خانه تنها بودم که جریان شیمیایی شدن رضا ایرانمنش را نشان میداد... فقط خدا می داند که چقدر و چگونه گریستم. چرا جنگ شروع شد؟ آیا مقصر ما بودیم که هنوز در گلوهای خشک از تظاهرات برگشته مان قطره ای آب نریخته بودیم دم از صدور انقلاب زدیم؟؟؟ معصومه خطیبی دختری که از خوزستان بود و هم کلاسی من شد. مدتها پیش او را دیدم. هنوز قیافه اش جنوبی بود .به آنها ترکش میگفتیم البته با شوخی.... آن خانواده که در یک گاراژ جا داده شان بودند و نان لواش می فروختند بسته ای ۱۰ تومان. با مادرم به آنجا رفتیم تا اوضاع آنها را ببینیم. هر چه که یک خانواده می تواند در یک ماشین جا دهدو فرار کند آنها همان را داشتند. فکر کنم ۵ تا بچه بودند با خانوادهشان. روی یک اتاق در یک گاراژ که چندین خانواده دیگر مانند خودشان نیز ساکن آنجا بودند....

حتما دارید صحنه هایی از زندگیتان را که مثل نقش روی سنگ در ذهنتان حجاری شده است. مدرسه راهنماییم  و کلاس اول/۲... درش که باز میشد قلکی در کنار پنجره برای کمک به جنگ بود. بچه ها معمولا روزی ۱ تومان پول توجیبی می گرفتند و ۵زار آن را به آن قلک میریختند و فردا هم همین کار را می کردند. یا در یک روز دونفری یک کیک میگرفتیم و می خوردیم یا هر کسی روز در میان  می توانست وسط روز چیزی بخرد و بخورد...من.. ما ... مخصوصا متولدین ۵۰ تا ۵۴ کودکی نکردیم... نوجوانی ندیدیم... جواب اینها را که می دهد؟؟؟ آمریکا؟ آلمانی های جنایتکار؟ قم ؟ انگلیس ؟ فرانسویهای مزدور؟؟؟؟؟خدای من جگرم اینجا میسوزد که شیمیایی شده ها را باید به آلمان بفرستیم چه هر که سم دهد پادزهر نیز دست اوست...حلبچه ...حلبچه... خدای من دیگر نمی توانم بنویسم... میلرزم.........ولی زود بود بسیار زود....دست آمریکا رو نشد.... آن گروهک... هنوز آنجاست....اصلا از کجا معلوم که او خود صدام بود....

من کودکیم را می خواهم... نوجوانیم را از که بگیرم؟ مقصر کجاست؟ کیست؟ کدامست؟....من به عنوان یکی از ۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰ و اندی نفر که روی این کره خاکی حق دارند با همان یک حق رایم میگویم که من به این اعدام اعتراض دارم. شادی نکنید عزای عمومی ست....

 پی نوشت:مطلب در ابتدا برای ثبت موقت بود اگر کمی در هم است ببخشید.

پی نوشت۲:پروانه هم نوشته است بخوانید...

+ نگاشته شد در  دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت  2:22 قبل از ظهر به قلم خودم | 

بازی 5 تایی

 سلام

 

خوب دیگه نمیشه  امیر آقای گاهنامه یه چیزی بخوان و آدم نه بگه...

اولین مورد شمارش صفره چون خصوصیه....

 و اما بعد نمیدونم از چیزایی که می دونین بنویسم یا اونهایی که نمی دونین اما خوب.... اول بگم در راستای آرزوی جهانگردی با دوچرخه باید بگم که من هنوز دوچرخه سواری بلد نیستم به جون  خودم نه به جون حسین راست میگم. اما اگه تا امسال عید یاد نگرفتم بگین ای................... حتما میرم چیتگر و یاد میگیرم.

۲: عاشق خوندن هستم. خیلی دوست دارم. تو زاهدان خوابگاهمون راه بوم داشت. میرفتم اونجا و می خوندم گاهی اوقات می دیدم که بچه ها واستادن و دارن گوش میدن.

۳: برعکس اونچه که خیلی ها تصور می کنن از اینکه هنوز ازدواج نکردم ناراضی نیستم. عقایدم با بقیه فرق می کنه.... این موضوع یه خاطره داره بعدا میگم.....

۴:خدا منو به آرزوم در مورد رشته تحصیلی رسونده. حالا اگه تو این رشته آدم موفقی نشم از بی عرضگی خودمه.....

۵:تو زندگی مشکلات زیادی داشتم اما خدا رو شکر میکنم که تقریبا من به اون مشکلات غالب شدم.

یه چیزی هم بگم.....

شبی که به پدر دوستم زنگ زدم و گفتم آقای افشار من دانشگاه رشته مرمت قبول شدم ایشون که یه دبیر بازنشسته تاریخ هستن گفتن: آفرین زهره جان. بالاخره تو این دنیا  یه نفر رو دیدم که روزگار رو زد زمین.

باور کنین این جمله خستگی این همه سال مصیبت کشیدن رو از تن من درآورد.

فکر کنم تا حالاهمه دوستان دعوت شدن اما من بهار و  سعید و چیچیلاس و حسین رو دعوت می کنم.

+ نگاشته شد در  پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت  3:18 قبل از ظهر به قلم خودم |