تبليغاتX
پرديس موعود

پرديس موعود

بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر

زادروز

برو عزیزم نترس. اینکه ترس ندارد.چند بار دیگر هم که رفته ای. تونل تنگ و تاریک است اما چاره ای نیست. باید از آن رد شوی. این شتری است که در خانه همه می نشیند. او وارد تونل می شود. مرد از پشت دستگاه او را نگاه می کند کاملا ورانداز می کند.. میخواهم یقه اش را بگیرم ...... باز می گویم صبر کن ...ولش کن اشکالی ندارد. او هم دارد کارش را انجام می دهد.  

اولین قدم را پشت سر می گذارد. داخل تونل کمی طول کشید اما او ترسان و در حالی که می لرزید بیرون آمد.دستش را گرفتم و با خودم بردم. روی یک صندلی نشستیم تا حالش جا بیاید. باید آماده اش کنم. راه سختی را در پیش رو دارد.ببین برای دو سه ساعتی ما را از هم دور می کنند. تو و دوستانت رامی گذارند در جایی کنار هم. باید صبر کنی.قول بده که بهانه نگیری.برایت چیزهای خوب میخرم. با زبان بی زبانی می پرسد چقدر طول می کشد میگویم ۲.۵-۲ ساعت. دلش میگیرد سرش را پایین می اندازد هر چه می کنم فکرش را بخوانم نمی توانم.خیلی سخت است که حالی او کنی که باید چه کند. کاش حداقل می توانست حرف بزند. ناگهان صدای کاپیتان را شنیدم که گفت خانمها و آقایان محترم الان بر روی خلیج همیشه فارس هستیم. خوشحال شدم خیلی بالاخره داریم می رسیم. چرخهای هواپیما که به زمین رسید ترس من هم کم کم فرو نشست. ساک عزیز سبز رنگم که از آن تونل تنگ و تاریک به سختی رد شده بود حالا  کنارم است. 

 

+ نگاشته شد در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت  11:8 قبل از ظهر به قلم خودم | 

الان از جزیره زیبا و مرجانی و نگین خلیج همیشه فارس کیش برای شما می نویسم.

 

خواستم بنویسم که چه کسانی در این روز به دنیا آمده اند. دیدم کی از خودم مهمتر.

اینجانب زهره خانم رسما اعلام می کنم که در ۸ شهریور ۱۳۵۲ دم اذان صبح به دنیا آمده ام .

 زادروزم فرخنده باد. در ضمن این عکس سرقتی است از حسین اکبر زاده

 

پی نوشت  هر کس فردی از افراد گروهک منافقین را دید مراتب تنفر من را به آنها برساند که روز تولد ما را به عزا تبدیل کردند.

+ نگاشته شد در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت  10:0 قبل از ظهر به قلم خودم | 

لاهور... درا به سجده و ياري خسروان مطلب

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي                  دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي

سلام به همه دوستان. از اين غيبت طولاني كه داشتم عذر مي خوام. باور كنيد الان هم بسيار گرفتارم اما ادامه مي دم تا بعد خدا چي بخواهد.ساعت درست 2:35 دقيه صبح است.

 هتل كشمير لاهور

شب رو تو هتل كشمير لاهور سر كرديم. باور كنيد چنان چسبيد كه نگو و نپرس. هر چند كه اين هتل جايي نبود كه به درد جهانگردها بخوره اما خوب براي ما بعد از آن همه ماجرايي كه خوانديد بد نبود.هتل براي يك عده كه كشورشون رو به قصد يك كشور ديگه ترك مي كنند بايد يك حداقلهايي رو داشته باشه مثل تعدادي جهانگرد از گوشه و كنار دنيا تا آدم با فرهنگهاي ديگه هم كمي آشنا بشه و...

صبح منوي صبحانه را به اتاقها آوردند چون رستوران در دست تعمير بود.صبحانه خورديم و آمديم منتظر تاكسي شديم كه بيايد و ما را تا مسجد شاهي لاهور ببرد. چند تا از آقايان از خنده داشتند مي مردند. گفتند كه يكي از همراهان كه در موردش از اين به بعد چند نكته شيرين خواهيد شنيد هنگامي كه مي خواسته صبحانه اش را سفارش دهد گوشي تلفن را برداشته و گفته الو...من بريك فست كامل.

كلي خنديديم.

ماشين آمد و ما را به مسجد شاهي لاهور برد. در خيابان كه منتظر بوديم من متوجه يك چيز شدم. در جاده ها هم ديده بودم كه حيوانات چهارپا و گاري براي حمل و نقل برون شهري و بين روستاها به كار مي روند. اما آنروز صبح متوجه شدم كه اينها به كار حمل ونقل درون شهري هم كمك مي كنند و اين خيلي جالب بود.

حمل ونقل توسط حيوانات هنوز هم در پاكستان رونق دارد.

مسجد شاهي بسيار زيبا بود. من براي كنكور هنر كه درس مي خواندم عكسهاي آن را ديده بودم. اما اصلا به فكرم نمي رسيد يك روز از نزديك اين مسجد زيبا را ببينم. قبل از ورود به مسجد دست فروشها نشسته بودند و هر كدام چيزهايي داشتند. براي من بسيار جالب بود كه ديدم خيار را پوست كنده و چيده اند و مي فروشند. چند نوع از سبزي هاي ديگر هم بود.

 ميوه وسبزي آماده خوردن. خيارهاي پوست كنده را ببنيد.

وارد حياطي شديم.مي خواهم آنجا را تصور كنيد. ما از يك ضلع ان وارد شده بوديم. ضلع ديگر كه روبروي ما بود نه آن دوضلع ديگر دست چپي ارگ شاهي بود.خواستيم بريم ارگ شاهي را ببينيم گفتند بليط 200 روپيه ما هم پشيمان شديم.

ارگ شاهي

قيمت بليط

و دست راستي مسجد شاهي.

مسجدشاهيمسجد شاهي از نمايي ديگر

بين آندو يك بهارنشين بسيار زيبا بود كه پايه ستونهايي شبيه به معماري باستاني ما داشت.

بهارنشين

پايه ستون

كنار مسجد شاهي اتاقك كوچكي وجود داشت كه مقبره علامه اقبال لاهوري در آن بود.

بناي كوچك پشت سر خانمها مقبره اقبال است.

 

داخل مقبره علامه اقبال شديم بسيار كوچك بود و ساده اما دل آدم باز مي شد. كمي در آنجا در مورد علامه اقبال بحث كرديم. يكي از همراهان ميگفتند كه علامه را دكتر شريعتي به نسل امروز شناساند و اگر زحمات دكتر نمي بود اقبال كم كم در كشور ما به فراموشي سپرده مي شد. دور سقف خيلي زيبا شعرهايي از علامه اقبال نوشته شده بود.

يك بيت از شعرهاي علامه اقبال

دوستان خواستند فيلمي از خودشان در آورند و بگويند بله اين ما بوديم كه در اينجا براي روح علامه اقبال دعا كرديم من هم از فيلمشان فيلم گرفتم. يكي نبود بهشان بگويد آخر كي براي فاتحه خواندن اينجوري ميكند كه شما كرديد.

براي سلامتي علامه اقبال صلوات!!!!!!!!!!!!!!!

 

روي تمام سنگ قبر را با گل پوشانده بودند خيلي زيبا شده بود.

از آنجا بيرون آمده از يك سري پله بالا رفتيم تا داخل مسجد شاهي را ببينيم.

 

پي نوشت: الان بگويم سفرنامه رفت حداقل تا ده دوازده روز ديگر.

+ نگاشته شد در  جمعه سوم شهریور 1385 ساعت  3:45 قبل از ظهر به قلم خودم |