اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي
سلام به همه دوستان. از اين غيبت طولاني كه داشتم عذر مي خوام. باور كنيد الان هم بسيار گرفتارم اما ادامه مي دم تا بعد خدا چي بخواهد.ساعت درست 2:35 دقيه صبح است.

شب رو تو هتل كشمير لاهور سر كرديم. باور كنيد چنان چسبيد كه نگو و نپرس. هر چند كه اين هتل جايي نبود كه به درد جهانگردها بخوره اما خوب براي ما بعد از آن همه ماجرايي كه خوانديد بد نبود.هتل براي يك عده كه كشورشون رو به قصد يك كشور ديگه ترك مي كنند بايد يك حداقلهايي رو داشته باشه مثل تعدادي جهانگرد از گوشه و كنار دنيا تا آدم با فرهنگهاي ديگه هم كمي آشنا بشه و...
صبح منوي صبحانه را به اتاقها آوردند چون رستوران در دست تعمير بود.صبحانه خورديم و آمديم منتظر تاكسي شديم كه بيايد و ما را تا مسجد شاهي لاهور ببرد. چند تا از آقايان از خنده داشتند مي مردند. گفتند كه يكي از همراهان كه در موردش از اين به بعد چند نكته شيرين خواهيد شنيد هنگامي كه مي خواسته صبحانه اش را سفارش دهد گوشي تلفن را برداشته و گفته الو...من بريك فست كامل.
كلي خنديديم.
ماشين آمد و ما را به مسجد شاهي لاهور برد. در خيابان كه منتظر بوديم من متوجه يك چيز شدم. در جاده ها هم ديده بودم كه حيوانات چهارپا و گاري براي حمل و نقل برون شهري و بين روستاها به كار مي روند. اما آنروز صبح متوجه شدم كه اينها به كار حمل ونقل درون شهري هم كمك مي كنند و اين خيلي جالب بود.

مسجد شاهي بسيار زيبا بود. من براي كنكور هنر كه درس مي خواندم عكسهاي آن را ديده بودم. اما اصلا به فكرم نمي رسيد يك روز از نزديك اين مسجد زيبا را ببينم. قبل از ورود به مسجد دست فروشها نشسته بودند و هر كدام چيزهايي داشتند. براي من بسيار جالب بود كه ديدم خيار را پوست كنده و چيده اند و مي فروشند. چند نوع از سبزي هاي ديگر هم بود.

وارد حياطي شديم.مي خواهم آنجا را تصور كنيد. ما از يك ضلع ان وارد شده بوديم. ضلع ديگر كه روبروي ما بود نه آن دوضلع ديگر دست چپي ارگ شاهي بود.خواستيم بريم ارگ شاهي را ببينيم گفتند بليط 200 روپيه ما هم پشيمان شديم.


و دست راستي مسجد شاهي.


بين آندو يك بهارنشين بسيار زيبا بود كه پايه ستونهايي شبيه به معماري باستاني ما داشت.


كنار مسجد شاهي اتاقك كوچكي وجود داشت كه مقبره علامه اقبال لاهوري در آن بود.

داخل مقبره علامه اقبال شديم بسيار كوچك بود و ساده اما دل آدم باز مي شد. كمي در آنجا در مورد علامه اقبال بحث كرديم. يكي از همراهان ميگفتند كه علامه را دكتر شريعتي به نسل امروز شناساند و اگر زحمات دكتر نمي بود اقبال كم كم در كشور ما به فراموشي سپرده مي شد. دور سقف خيلي زيبا شعرهايي از علامه اقبال نوشته شده بود.

دوستان خواستند فيلمي از خودشان در آورند و بگويند بله اين ما بوديم كه در اينجا براي روح علامه اقبال دعا كرديم من هم از فيلمشان فيلم گرفتم. يكي نبود بهشان بگويد آخر كي براي فاتحه خواندن اينجوري ميكند كه شما كرديد.

روي تمام سنگ قبر را با گل پوشانده بودند خيلي زيبا شده بود.
از آنجا بيرون آمده از يك سري پله بالا رفتيم تا داخل مسجد شاهي را ببينيم.
پي نوشت: الان بگويم سفرنامه رفت حداقل تا ده دوازده روز ديگر.