سفر .........
من وقتی تو شهر خودم هستم هر وقت می خوام یه کاری بکنم می گن آآآآآآآ نکن زشته...مردم می بینن...مردم چی میگن...... اما از وقتی که سفر رو شروع کردم خودم شدم. دیگه مجبور نیستم ریاکاری کنم نخندم شادی نکنم. از بچگی دوست داشتم بخونم نه بین مردم برای دل خودم اما این کار به نظر خیلی ها برای یک خانم خوب نبود. وقتی برای پایان نامم رفتم چغازنبیل نشستم بالای معبد و جان مریم رو خوندم. دلم باز شد. تو خوابگاهمون تو زاهدان که دو طبقه بود یه راه بوم داشت. اون پشت بوم دوست آخر شبهای من بود .گاهی مینشستم تو راه پله ها و می خوندم یه وقت میدیدم چند تا از بچه ها پایین واستادن و دارن گوش می دن .....
تو سفر راه که میرم به گلها سلام میکنم با دستام گلها رو نوازش می کنم باهاشون حرف می زنم . حتی با گلهای و سبزه های خاک و دود گرفته تهران.از تپه ها میرم بالا گاهی روشون دو رکعت نماز میخونم و خوشحالم که الان تو فلان مهمونی نیستم که مجبور باشم عین عصا قورت داده ها بشینم. سپاسگزار خدای ناز و مهربونم هستم که سفر کردن و تو زندگی من قرار داد .با سفر کردن جهان ...انسان ....عشق...دوستی معنا پیدا میکنه. اگر سفر نبود ...اگر هجرت نبود بشر چه جوری میتونست رفتن و گشتن و گذشتن رو حس کنه. سفر روح انسانه روح جهانه. قبلا هم گفتم سفر بعد از عقل بزرگتین هدیه خدا به بشره.سفر باعث میشه چیزهایی به اسم یاد و خاطره زنده بشه... اون شب پر ستاره ای که برای دیدن شهاب باران به بیابونهای اطراف زاهدان رفته بودیم همون شبی که من نذر کرده بودم اگه یه بار تو زندگیم اتفاق بیفته تو کویر نماز شب بخونم و صبحش به شهر سوخته رفتیم جایی که تکه های سفال ۵۰۰۰ ساله پیش زیر پامون صدا میکرد... دیدن اولین پله هایی که به دست بشر ساخته شده: یاد و خاطره ای بود از نیاکانمون.... اون وقتی که قطار سرزمین های سرسبز غرب کشور رو رد کرد و به خوزستان رسید. تو این سفر بود که دلم خیلی شکست به خاطر دو چیز. یکی اینکه با همون قطاری اومدم که آخرین بار عموم رو که تو فتح خرمشهر شهید شد از دست دادم. عمویی که یه دوست بود. با وجود اینکه ۱۷ سال فرق سنی داشتیم اون همیشه یه کاری میکرد که من درک میکردم و مورد دوم بقیه شهدایی بودن که تو جنگ رفتن و بعد از اونها بعضیها هر چه تونستن از خونشون استفاده کردن و نسل امروز که اونها رو ندیدن ارزش خاصی براشون قایل نیستن.
امشب دلم می خواد از یه سفر دیگه هم بگم. از سفر به بچگی به کودکی از سفری که مثل بقیه نیست. سفری که با هیچ چیز نمیشه مقایسش کرد. سفر به درون با کودک درون.
خیلی از آدمها فراموش کردن که یه روزی بچه بودن ..یه روزی بوده که دروغ نمی گفتن و هر وقت پنهونی یه خطایی می کردن میگفتن خدا جون ببخشید و بعد یه خنده سر میدادن و می رفتن دنبال بازیشون........ اما من یادم نرفته ..یه مدت مردم می خواستن از یادم ببرن که من هم یه روزی بچه بودم میخواستن مثل خودشون بشم. اما مگه تونستن؟ نه نشد....
