تبليغاتX
پرديس موعود
بخوان...بخوان به نام خداوندگار صلح و سفر


گویا خرمشهر دوم خرداد آزاد میشود. عراقی ها همینطور که فرار می کردند باقیمانده ی مهمات را خالی می کردند روی شهر.

یکی از همین خمپاره ها خورد به ماشین عمو محسن و ترکشی از آن که به قسمت بالای پشتش برخورد کرده بود، او را به شهادت رساند.


یاد همه ی شهدای ایران زمین زنده باد.
نویسنده:  زهره سادات در ساعت 2:19 | لینک  | 



نویسنده:  زهره سادات در ساعت 2:25 | لینک  | 

سفر دیروز صبح تمام شد و من الان یزد هستم. اینجا و از کامپیوتر هتل نمی توانم عکسی برایتان بگذارم.امیدوارم به تهران که رسیدم این امکان فراهم شود.  مکانهایی که مورد دید و بازدید قرار گرفت:

مقبره دانیال نبی، موزه شوش، قلعه شوش، کاخ آپادانا،ذیقورات چغازنبیل، پل بند میزان، نهر داریون، قلعه سلاسل، سازه های آبی- تاریخی شوشتر،مسجد جامع شوشتر، مسجد جامع ذزفول و بافت تاریخی دزفول که البته من به علت گرما و زمان بازدید که ظهر بود نتوانستم با گروه همراه شوم.

 

 

نویسنده:  زهره سادات در ساعت 23:9 | لینک  | 

باز راهی یزدم.

پنج شنبه و جمعه از صبح تا شب کلاس دارم و فکر کنم جمعه عصر راه میافتیم سمت شوشتر. 

مکانهای مورد بازدید:

سازه های آبی شوشتر

هفت تپه

شوش : مقبره ی دانیال نبی (وای که چه آرامشی دارد). احتمالا قلعه ی شوش

ذیقورات چغازنبیل



برچسب‌ها: روزمرگی های دانشجویی؛ سفرهای دانشجویی
نویسنده:  زهره سادات در ساعت 18:10 | لینک  | 

مدتهاست که دلم پر ست. از کجا و که؟ اووووووووو...

هزار علت و دلیل و شایدی... دارد. همیشه خوشحال بودم. چون از آن دسته آدمهایی هستم که به همان راحتی که می خندم به همان راحتی هم گریه می کنم. اما این چند وقت اخیر دریغ از یک قطره اشک. چراییش را نمی دانم. چند روز پیش بدون اینکه دنبالش بگردم اتفاقی این موسیقی به گوشم خورد. کمی اشک ریختم(نمی خواستم سوالهای پر از پیچ و خم مادرم علت هزار و یکمی باشد).

پریروز در نمایشگاه کتاب غرفه ی علامه جعفری سی دی سخنرانی های ایشان را گذاشته بود. همین که شنیدم سیل اشکی بود که روان شد...

هنوز قطرات آب زیادی در چشمانم مانده تا کی بیرون بریزند که دل من خالی شود خدا می داند.

 

نویسنده:  زهره سادات در ساعت 11:18 | لینک 

 

من در فیس بوک عضو صفحه ای هستم به نام "از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر می کنم".

در این صفحه هر روز تشکر از یک نوع خوشی ست. چند وقت پیش تشکر از خوشی های ادبی و آفرینندگان آن بود. سر دبیر در آن روز زحمت کشید و نام کتابهایی که از آنها یا از پدیدآورندگانشان تشکر شده بود را به صورت فایل پی دی اف به ما داد. فکر کردم که آن فایل را اینجا بگذارم بلکه به درد دوستانی که می خواهند به نمایشگاه کتاب بروند، بخورد.

خوشی های ادبی


برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب تهران
نویسنده:  زهره سادات در ساعت 16:25 | لینک  | 

کار دنیا بر عکس شده ست. همیشه دانشجوها می پیچانند که سر کلاس نروند اما این بار...

با استاد محترم قرار گذاشتیم که ما به شوش و شوشتر و هفت تپه و چغازنبیل برویم  و کلاسمان را آنجا تشکیل دهیم اینگونه کلاس عملی هم خواهیم داشت.باز خدا را شکر...فقط خدا کند دوستان کارمند حالمان را نگیرند.(یک روز را مرخصی بگیرند خب!!!)

من قبلا(۸۴) یک ماهی را در چغازنبیل کار کرده ام و این مناطق را دیده ام. اما سفر دیگری برای پروژه ی بافتمان داریم که خیلی مشتاق رسیدن زمان آن هستم. روستایی در منطقه ی کوهرنگ که طبق گفته ها ۸ ماه از سال نمی شود به آنجا رفت و آمد کرد (به خاطر برف شدید). من تا آنجایی که سوادم می رسید تمام کتابخانه ی ملی و اینترنت را زیر و رو کردم اما اطلاعاتی در مورد این روستا نبود. شاید شاید کارمان به تولید علم بیانجامد.

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی های دانشجویی
نویسنده:  زهره سادات در ساعت 18:54 | لینک  | 

 

همین الان نماینده ی کلاسمان پیامکی داد که کلاس جمعه برگزار نمی شود. باید بلیط جمعه شب کنسل شود و بلیطی برای پنج شنبه شب بگیریم. این کلاس که تشکیل نشود جایگزین آنچنانی نخواهد داشت.

مدیریت بحران در رشته ی مرمت بناهای تاریخی یکی از مهمترین درس هاست. نمی دانم قرارست مدیر گروه چه برنامه ریزی برای این کلاسمان داشته باشد.....


برچسب‌ها: روزمرگی های دانشجویی
نویسنده:  زهره سادات در ساعت 13:44 | لینک  | 

این روزهایی را که نبودم بین شیراز٬ تهران٬ یزد و گرگان در رفت و آمد بودم. خواهر بزرگم از شیراز اسباب کشی کرد به گرگان و من هم به کمکش رفتم.

دیشب از گرگان به تهران رسیدم و امشب به یزد میروم. چند عکس هدیه ی من از مسیر گرگان ـ تهران...

 

 

 

مه غلیظی که زمان رسیدن ما را به تهران کمی عقب انداخت.

پ.ن: عکسها با دوربین موبایل گرفته شده اند.


برچسب‌ها: روزمرگی, سفر
نویسنده:  زهره سادات در ساعت 12:54 | لینک  | 

 

فامیل دور : سه جور دور داریم...
اقای مجری : خوب بگو
فامیل دور :

یه دور اونه که دستمون نمیرسه


    یه دور اونه که چشممون نمیبینه

             یه دور هم اونه که فکرمون نمیرسه...

 

نویسنده:  زهره سادات در ساعت 8:34 | لینک  |